۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه

پنج مهر سال شصت دو گزارش دو نگاه.

پنجم مهر 1360 – 27سپتامبر: اولين باری که شعار مرگ بر خمينی در ايران طنين افکن شد. نگاه از نگاه رهبر خاص الخاص
5 مهر سال 1360 برای اولين بار ميليشيای مجاهد خلق شعار مرگ بر خمينی را به ميان توده های مردم برد.
 در اين روز واحدهای ميليشيای مجاهد خلق, در نقاط مختلف تهران به خيابانها ريختند و شعار مرگ بر خميني را به ميان توده های مردم بردند و بت خمينی دجال را که زمانی عکس خود را در ماه نشان می داد، شکستند.
 به يمن پاکبازی بی نظير مجاهدين و ميليشيای قهرمان, تصوير کريه ترين و خونريزترين ديکتاتور معاصر در چهره منحوس خمينی به مردم ايران نشان داده شد.
 5مهر، محل بروز فرياد خشم آلود ملت ايران بود که از گلوی فرزندان دلاورش، خيانت عيان خمينی به انقلاب و آرمان آزادی واستقلال مردم را محکوم می کرد.
 آن روز صدها رزمنده جان برکف و ميليشيای پاکباز مجاهد، با جسارتی ستودنی در خيابانها رودرروی پاسداران مسلح خمينی خروشيدند و با شعار مرگ بر خمينی، زنده باد آزادي, سنگفرش خيابانها را با خون خود رنگين کردند.
پنج مهر سال شصت دو گزارش دو نگاه. ...نگاه ازرسانه ها و محققان جمهوری اسلامی
پس از ناكامی "استراتژی ترور ضربه‌ای" كه منجر به شهادت ده‌ها نفر از مسئولین ارشد نظام شد ابتدا تحلیل سازمان این بود كه "نوك هرم حاكمیت ضربه خورده است و حال باید با ضربه‌های پیاپی به بدنه این هرم، جلو ترمیم ضربه‌های 7 تیر و 8 شهریور را گرفت."

تاكتیك نظامی عمده سازمان، در ماه‌های تیر و مرداد و نیمه اول شهریور 1360، كه واكنشی به قدرت ترمیم نظام جمهوری اسلامی و حمایت روزافزون مردم از آن محسوب می‌شد "حركات ایذایی" بود؛ بیشتر ترورهای پراكنده در این مقطع صورت گرفت.

در این مدت، شهادت آیت‌الله علی قدوسی دادستان كل انقلاب، بر اثر انفجار بمب توسط محمود فخارزاده كرمانی عضو نفوذی سازمان در دادستانی در تاریخ 14 شهریور 60 به وقوع پیوست. در اواسط شهریورماه 60 تحلیلی با این مضمون از سوی سازمان صادر شد عملیات بزرگ بمب‌گذاری و عملیات ایذایی و ترورها زمینه لازم را درون مردم به وجود آورده و جامعه الآن آماده قیام علیه رژیم و سرنگون كردن آن است و انفجار توده‌ها فقط نیاز به یك جرقه دارد كه باید توسط پیشتاز زده شود.

طرح " تظاهرات مسلحانه و شورشی" از این تحلیل زاده شد؛ كه در جهت تكمیل آن، تحلیل زیر نیز به هواداران رسید:
با توجه به اسطوره‌سازی مردم از سازمان از یك طرف و وجود ذهنیت نسبت به عمل در جو غالب هواداران از طرف دیگر، مردم و حتی هواداران هنوز وارد فاز [نظامی] نشده‌اند؛ بنابراین لازم است مردم با تاكتیك مناسبی به صحنه كشانده شوند. اختناق مهمترین عامل عدم ورود مردم به صحنه مبارزه علیه رژیم بوده است؛ بنابراین لازم است ابتدا جو اختناق توسط پیشتاز شكسته شود تا مردم به صحنه بیایند. "تظاهرات مسلحانه و شورشی" مناسب‌ترین شكل شكستن جو اختناق است.

تعریف "تظاهرات مسلحانه"، در تبیین شكل كار آن، مشخص می‌شود: چند اقدام مسلحانه پراكنده كه یك تیم نظامی مسلح تظاهرات را شروع می‌كند، سپس بقیه نیروها -از پائین‌ترین رده‌های تشكیلاتی و حتی زیرتشكیلات تا هواداران قطع ارتباطی- به آن می‌پیوندند.

فاضل مصلحتی عضو مركزیت نهاد دانش‌آموزی سازمان در جلسه درون گروهی گفته بود: «تظاهرات مسلحانه را در مناطق شلوغ راه می‌اندازیم تا با این كار مردم كشته بشوند و انگیزه مبارزه پیدا كنند و رودرروی نظام قرار بگیرند.»

در صورتی كه در این تجمع‌ها تحركات مسلحانه رخ نمی‌داد و فقط ناآرامی و آشوب صورت می‌گرفت نوع تظاهرات، «شورشی» نامیده می‌شد كه بعد از شكست تظاهرات مسلحانه، بیشتر مطلوب سازمان بود. در 16 شهریورماه 1360 چند تجمع محدود و كوتاه‌مدت، در نقاط مختلف تهران، صورت گرفت كه نیروهای سازمان داده در دو نهاد «دانش‌آموزی» و «محلات» در آن شركت داشتند.

نیروهای «محلات» در نقاطی كه ضمن طرح‌های استراتژیك سازمان، روی آنها به عنوان «محله‌های آزاد شده» حساب باز شده بود، در یك زمان كوتاه تجمع كردند؛ مثل خیابان كمالی و خیابان مخصوص، در مناطق غربی و جنوبی تهران (دور از مركز). نیروهای «دانش‌آموزی» در نقاط مركزی شهر به تجمع دست زدند. از افراد شركت‌كننده در راهپیمایی خیابان كمالی (حد فاصل تقاطع نواب صفوی و كاشان) شرح تظاهرات بدین گونه نقل شده است: در ساعت 5 بعدازظهر، سه برادر مسلح با شعار [علیه امام]... و شلیك چند گلوله، شروع راهپیمایی را اعلام كرده و به وسیله یك ماشین – كه همانجا سرقت نمودند – از محل دور شدند. در همین هنگام، 8 خواهر شروع به دادن شعار می‌كنند كه در لحظات اول 4 نفر آنها دستگیر می‌شوند. به این ترتیب، راهپیمایی – بدون این‌كه شكل بگیرد – به درگیری انجامید و به اتمام رسید.

در روزهای بعد (18، 21 و 25 شهریور) نیز تحركات مشابهی در نقاط مختلف تهران – مانند «سینا – مخصوص»، «سینا – خرمشهر» و «شادمان – ستارخان» روی داد.

ولی‌الله صفوی مسئول نظامی دانش‌آموزی سازمان در غرب تهران در سال 60، درباره این‌گونه تظاهرات چنین گفته است: سازمان می‌گفت تظاهرات هدفش این است كه مردم را به صحنه بكشاند و با حمله به مراكز نظامی انتظامی این مراكز را خلع سلاح كنند و سلاح‌ها بین مردم پخش شود، جریان مثل 22 بهمن [57] پیش بیاید. بعد از مقاومت مردم در برابر این تظاهرات و موج گسترده دستگیری كه در پی آن صورت گرفت، عدم استقبال به حدی بود كه نیروهای سازمان‌دهنده، هواداران را هم به زور به این تظاهرات می‌فرستادند، یعنی با عدم استقبال نیروهای هوادار تشكیلاتی هم روبه‌رو شدند.

دگماتیزم و جزمیت تشكیلاتی و بسته بودن نگرش سیاسی – اجتماعی، باعث شد كه سازمان شكست اینگونه تظاهرات را «ترس مردم به خاطر عنصر اختناق» برآورد كند و به چنین نتیجه‌گیری‌ برسد كه نپیوستن مردم به این «راهپیمایی‌ها» دلیل موفق نبودن اصل طرح نیست: به لحاظ نیرو ضربه خوردیم و نیاز به ترمیم سازماندهی داریم تا حركت‌های بعدی را انجام بدهیم. مردم به خاطر سركوب و اختناق شدید نپیوستند... باید با اتخاذ تاكتیك‌های مناسب‌تر، مردم را تحت پشتیبانی نیروهای مسلح خودمان بدون این‌كه ترس ارتجاع را در دل داشته باشند، به صحنه تظاهرات بكشانیم.

بیلان تظاهرات مسلحانه شهریور 60

یكی از فرماندهان عملیات نظامی سازمان در غرب تهران به نام پروین پرتوی پس از دستگیری، طی میزگردی بیلان تهیه شده از گزارش‌های تظاهرات مسلحانه در شهریورماه 1360 را به شرح زیر ارائه كرد:

1)‌ نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان گرگان. تعداد نیروهای شركت‌كننده: 30 نفر نیروی روابطی (در اول این تظاهرات، نیروهای عملیاتی دیر رسیدند). مدت تظاهرات: 2 دقیقه. تعداد نیروهای دستگیر شده: حدود 25 نفر. نتیجه تظاهرات: آتش گرفتن یك لاستیك وسط خیابان و نهایتاً با مقاومت و مقابله مردم، تظاهرات به هم می‌ریزد.

2) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان تهران‌نو، سی‌متری. تعداد نیروهای شركت‌كننده: 25 نفر نیروی روابطی و یك واحد عملیاتی. مدت تظاهرات: 15 دقیقه (این مورد نشان می‌دهد كه وقتی واحدهای عملیاتی وجود نداشتند، تظاهرات 2 دقیقه بود؛ ولی در این مورد، تظاهرات 15 دقیقه طول كشید؛ زیرا واحد عملیاتی شركت داشت). نتیجه تظاهرات: 10 نفر از نیروهای سازمان دستگیر یا كشته شدند، یك اتوبوس آتش گرفت، یك لاستیك در وسط خیابان سوخت و همچنین نارنجكی به طرف دفتر حزب جمهوری اسلامی پرتاب شد كه شیشه‌های آن شكست و نهایتاً با مقاومت و مقابله مردم، تظاهرات مسلحانه به هم ریخت.

3) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان كمالی – خیابان مخصوص. تعداد نیروهای شركت‌كننده: سه واحد عملیاتی و حدود 40 نفر نیروی روابطی. مدت تظاهرات: 10 دقیقه و 10 تا 15 دقیقه درگیری مسلحانه. نتیجه تظاهرات: تعطیل شدن فوری مغازه‌ها، آتش گرفتن چند لاستیك در وسط خیابان، آتش گرفتن یكی از دختران هوادار شركت‌كننده توسط كوكتل خودش، كشته شدن تعدادی از نیروهای عملیاتی و خالی كردن چند تیر و در آخر، تظاهرات با مقاومت و مقابله مردم به هم می‌ریزد.

4) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان ولیعصر. تعداد نیروهای شركت‌كننده: 40 نفر نیروی روابطی و دو واحد عملیاتی. مدت تظاهرات: 8 دقیقه. نتیجه تظاهرات: 12 نفر از نیروهای سازمان دستگیر یا كشته می‌شوند، یك نارنجك وسط خیابان پرتاب می‌شود، دو اتوبوس به آتش كشیده می‌شوند و نیز 10 نفر از مردم عادی كشته یا مجروح می‌شوند (به علت شلوغی منطقه و ایستادگی مردم) و سرانجام تظاهرات توسط مردم به هم می‌ریزد.

5) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان آذربایجان. تعداد نیروهای شركت‌كننده: 60 نفر نیروی روابطی، به همراه چند واحد عملیاتی. مدت تظاهرات: 3 تا 4 دقیقه. نتیجه تظاهرات: دستگیری یا كشته شدن 35 درصد از نیروهای حاضر سازمان، كشته شدن 2 نفر از نیروهای مردمی و سرانجام تظاهرات با مقاومت مردم به هم می‌ریزد.

6) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان بهبودی. تعداد نیروهای شركت‌كننده: 50 تا 60 نفر نیروی روابطی، به همراه 6 تا 7 واحد عملیاتی. مدت تظاهرات: 10 دقیقه و حدود 30 دقیقه درگیری مسلحانه. نتیجه تظاهرات: دستگیری 35 درصد از نیروهای سازمان، كوكتل‌اندازی به سمت دو بانك، شكستن شیشه‌های چند مغازه و در آخر، تظاهرات با مقاومت و مقابله مردم به هم می‌ریزد.

7) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان سینا – مخصوص (همان منطقه آزاد شده مورد ادعا). تعداد نیروهای شركت‌كننده: دو واحد عملیاتی و حدود 30-40 نفر نیروی روابطی. مدت تظاهرات: 5 تا 10 دقیقه. نتیجه تظاهرات: آتش گرفتن لاستیك وسط خیابان، پرتاب دو كوكتل و دستگیری 30 درصد از نیروهای سازمان. در این تظاهرات سرانجام نیروهای شركت‌كننده با به جا گذاشتن كوكتل‌های خود در وسط خیابان یا كنار جوی آب پا به فرار گذاشتند و صحنه را ترك كردند.

8) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان بهبودی. تعداد نیروهای شركت‌كننده: 50-40 نفر نیروی روابطی و حدود چند واحد عملیاتی. مدت تظاهرات: 5 دقیقه. نتیجه تظاهرات: تیراندازی نیروهای سازمان به سوی مردم (تلفات مردم نامعلوم)، نابودی یك واحد عملیاتی نهاد محلات، كشته شدن 4 نفر از نیروهای سازمان و دستگیری تعداد زیادی از بقایای نیروها. به این تظاهرات تنها 2 نفر پیوستند (البته طبق گزارش‌های درونی – كه معلوم نیست این دو نفر از نیروهای قطع ارتباطی بوده‌اند یا افراد متفرقه).

9) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان ولیعصر. تعداد نیروهای شركت‌كننده: چهار واحد عملیاتی و 40 نفر از نیروهای روابطی. مدت تظاهرات: 15 دقیقه. نتیجه تظاهرات: آتش گرفتن دو اتوبوس شركت واحد، پرتاب كوكتل به طرف پمپ‌بنزین و ایراد خسارت بر آن، آتش زدن لاستیك در وسط خیابان و دستگیری 20 نفر از نیروهای سازمان. تظاهرات مزبور بزرگترین تظاهرات مسلحانه سازمان در شهریورماه 1360 محسوب می‌شود.

10) نوع تظاهرات: شورشی. محل برپایی: خیابان بهبودی. تعداد نیروهای شركت‌كننده: 12 نفر. مدت تظاهرات: 10 دقیقه. نتیجه تظاهرات: پرتاب یك كوكتل به یك مغازه سبزی‌فروشی و به آتش كشیدن آن و نهایتاً فرار نیروها در اثر مقابله مردم.

فاضل مصلحتی از مسئولان اصلی راه‌اندازی تجمع‌های موسوم به تظاهرات مسلحانه شهریورماه پس از ناكامی سازمان در این طرح در جمع درونی گفته است: این همه خون دادیم، [مردم] یك لحظه هم نیامدند از تظاهرات ما پشتیبانی كنند، باز بگو خلق. كدام خلق؟ كه هیچ چیز حالی‌اش نیست. ما داریم برای چه كسانی خون می‌دهیم؟

ولی‌الله صفوی مسئول نظامی نهاد دانش‌آموزی غرب تهران، نتیجه كار را اینگونه جمعبندی كرد: در كل، تظاهرات مسلحانه شهریورماه چند روز به اجرا درمی‌آید كه طی آن بیش از 70 تن از نیروهای اجرایی سازمان دستگیر یا كشته می‌شوند.

تظاهرات مسلحانه 5 مهر 60

در اواخر شهریورماه 1360، خط و تاكتیك «تظاهرات گسترده» در داخل سازمان طرح شد با این ویژگی كه تعداد بیشتری تیم‌های مسلح در راهپیمایی شركت داده شوند و تمام نیروهای اجرایی و عملیاتی و هواداران تشكیلاتی در صحنه حضور یابند و مناطق شروع راهپیمایی طوری در نظر گرفته شود كه گروه‌های مختلف سازمان‌دهی شده – در نهایت – به هم بپیوندند تا راهپیمایی گسترده شود. تظاهرات 5 مهر كه ابتدا قرار بود اول مهرماه برگزار شود ولی به دلیل برگزاری تظاهرات دانش‌آموزی به مناسبت بازگشایی مدارس به تأخیر افتاد، در این مرحله طرح شد تا «پتانسیل نهفته خلق» آزاد شود: به آن درجه از توان نظامی رسیده‌ایم كه اگر از رژیم جلوتر نباشیم، پا به پای او هستیم و به شرایط مساوی دست یافته‌ایم...

ما در 5 مهرماه با قیامی شبیه به قیام توده‌ای 22 بهمن روبه‌رو هستیم. باید مردم را تحت حمایت نیروهای مسلح‌مان به صحنه بكشانیم. باید این تظاهرات با شركت خود مردم صورت گیرد و ما به عنوان پیشتاز مسلح از مردم حمایت خواهیم كرد. ضرورت انقلاب ایجاب می‌كند كه كشته‌ها زیاد باشد و درخت آزادی خون می‌خواهد. شاید كشته‌ها به اندازه 22 بهمن 57 باشد و شاید بیشتر ولی تعداد آن مهم نیست.

مردم كاملاً آماده قیام توده‌ای هستند. عملیات بزرگی مثل7 تیر نشان داد كه نظام ضربه‌پذیر است. پیكر نظام ظرف بلورینی است كه شكسته شده و كافی است كه یك ضربه دیگر به آن وارد آید تا ظرف ریزریز شده و هر تكه‌اش از هم جدا و به گوشه‌ای پرتاب شود. شرایط اجتماعی و مردم مثل چاه آرتزینی است كه فقط احتیاج به یك جرقه دارد تا پوسته‌ها شكافته [شود و چاه] فوران كند؛ آن زمان دیگر هیچ چیز جلودار آن نخواهد بود.

این در حالی است كه بعداً مسعود رجوی در جمعبندی یك ساله خود تصریح می‌كند كه از ابتدا می‌دانسته كه الگوی تظاهرات بی‌نتیجه خواهد بود ولی باز هم آن را "تست" كرد: اما با این همه علی‌رغم این‌كه از سی‌ام خرداد به بعد برای ما روشن بود كه آن الگو و سقوط شاه لااقل در این مقطع دیگر قابل تكرار نیست، ولی باز هم تست كردیم و آزمایش كردیم.

بالاخره تعداد قابل توجهی هوادار مسلح، از سه نقطه مركزی تهران، در ساعت 5/10 صبح – پنجم مهرماه 1360 – با شلیك هوایی و آتش زدن مقداری لاستیك اتومبیل و نیز اتوبوس‌های شركت واحد راهپیمایی را آغاز كردند.

شكل عمل بدین‌گونه بود كه افراد موتورسوار (و گاه پیاده) در اكیپ‌های مختلف با گردآوری هواداران و افراد موجود در محل شروع به «تظاهرات» یا «راهپیمایی» می‌كردند. این افراد با شلیك رگبار هوایی و گاه با شلیك‌های مستقیم به افراد عبوری یا ساختمان‌های مراكز عمومی، بانك‌ها، مغازه‌ها، پاساژها و اتومبیل‌هایی كه افراد با ظاهر مذهبی در آن نشسته بودند، با سردادن شعارهای تعیین شده، خط تظاهرات را پیش می‌بردند.

به واحدهای عملیاتی دستور داده شده بود كه «هركس به هر شكل خواست جلوی تظاهرات را بگیرد به رگبار ببندید و حتی این‌كه از چه موضعی از تظاهرات جلوگیری می‌كند، فرقی ندارد... اگر نیروهای عملیاتی بتوانند از این تظاهرات، 2 ساعت حفاظت بكنند، كار تمام است و نیروهای مردمی به ما می‌پیوندند و آتش زیر خاكستر، شعله‌ور می‌شود.» در بولتن یكی از انجمن‌های وابسته به سازمان، از زبان یكی از افراد شركت‌كننده در حوادث 5 مهر آمده است: «رأس ساعت 5/10 با تك‌تیرهای برادران، شروع تظاهرات اعلام شد. با آغاز تظاهرات، یك اتوبوس بنز خط 1 به آتش كشیده شد. در ابتدا، با توجه به این‌كه مسافران از قصد رزمندگان اطلاع نداشتند، از پیاده شدن امتناع ورزیدند و راننده نیز با اتوبوس قصد فرار داشت كه با خروش یكی از خواهران كه قصد آتش زدن اتوبوس را داشت، مسافرین پیاده شدند و راننده نیز با پرتاب كوكتلی به درون اتوبوس، با سرعت پائین آمد. در این میان، چادر یكی از مسافران كه به دلیل بیماری نتوانسته بود اتوبوس را ترك كند، آتش گرفت ... تعدادی از برادران به روی پشت‌بام سینما رادیوسیتی و ساختمان‌های اطراف آن رفته و سنگر گرفته بودند. دو پاسدار كه از دانشگاه [جامعه‌الصادق] بیرون آمده بودند، توسط این برادران مغزشان به روی زمین ریخته شد.

یكی از این دو تن (فرزاد رئیس‌زاده) پاسدار و نفر دوم (مهدی رجب‌بیگی) غیرنظامی و نویسنده عضو جهاد دانشگاهی بود.

در ادامه عملیات رزمندگان، تعدادی از خواهران به درون ساختمان‌های اطراف رفته و از آنجا تیراندازی می‌نمودند. تیراندازی تا ساعت 15/3 ادامه داشت...»

تا رسیدن نیروهای مردمی و پاسداران گشتی سپاه و كمیته، گروهی از مردم عادی در كنار خیابان‌ها و كوچه‌های منطقه مورد نظر جان باختند و عده‌ای نیز به بیمارستان‌ها منتقل شدند. با رسیدن نیروهای مردمی، دومین مقابله عمومی بعد از 30 خرداد شكل گرفت. علاوه بر آن كه تعداد زیادی از هواداران سازمان توسط مردم یا به كمك آنان دستگیر شدند، نوعی جدید از ضد تبلیغ علیه سازمان نیز در بین مردم صورت گرفت؛ "وحشی"، "جانی" و "دیوانه مسلح" از جمله القاب و صفاتی بود كه مردم به عناصر سازمان نثار می‌كردند.

حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود با اشاره به آغاز عملیات ثامن‌الائمه برای شكست حصر آبادان در نیمه شب چهارم مهر 60 و پیروزی این عملیات، در مورد تظاهرات 5 مهر سازمان می‌نویسد: «مجاهدین خلق، كه در داخل با عراق همكاری دارند، امروز با ایجاد چند صحنه جنون‌آمیز با برخورد مسلحانه، تلاش كردند كه نشاط و شور این پیروزی را بگیرند، ولی موفق نشدند. چند اتوبوس را آتش زدند و چند نفر را شهید و مجروح كردند و خودشان ده‌ها كشته و اسیر دادند. اكنون رسماً به صورت ستون پنجم دشمن عمل می‌كنند.»

در این حركت ناشیانه و خالی از هر نوع منطق، كه مسعود رجوی آن را «آزمایش» نام نهاد، به اعتراف خود وی، هواداران سازمان «در دسته‌های 50 تایی، 100 تایی و 200 تایی» كشته یا دستگیر شدند. رجوی با صراحت ناگزیر شد اعتراف كند كه «... به نسبت هدف شماره 2 (تست كردن عنصر اجتماعی)، جواب آزمایش منفی بود»؛ و باز آن را به گردن اختناق رژیم انداخت. جمعی از جداشدگان از سازمان در كتاب «چه باید كرد؟» با اشاره به حضور خود در آن راهپیمایی و مشاهدات عینی خویش نوشته‌اند: ... گفته‌های مسئولین [سازمان] را كه 5 مهر 60 را روز سرنگونی رژیم می‌نامیدند، شنیده‌ایم، خوب می‌دانیم هدف چه بود ... اگر هدف تو [=رجوی] تِست بود پس چرا مسئولین‌ات می‌گفتند فردا (5 مهر) كار تمام است و با سلاح‌های سنگین می‌آییم و اگر این طور نبود چرا دروغ می‌گفتند.

افشینِ برادران قاسمی، در اواخر سال 1359 در حالی كه 13 سال بیشتر نداشت، هوادار سازمان شد. او فعالیتش را نخست با پخش و فروش نشریات آغاز كرد. پس از 30 خرداد 1360، ابتدا پیك یكی از گروه‌های سازمان بود و سپس وارد تیم‌های نظامی شد. در جریان تظاهرات مسلحانه 5 مهر 1360 فرماندهی یك واحد نظامی را برعهده داشت كه در صحنه عمل دستگیر شد.

در اینجا گزارش این نوجوان، كه مسئولیت یك واحد نظامی را كه خود نیز مرتكب قتل شده است، عیناً نقل می‌كنیم:
اول از همه تظاهرات پنجم مهر قرار بود در روز یكم مهرماه برگزار شود؛ یعنی تمام‌ نیروها آماده شده بودند و همه كارهای تداركاتی انجام شده بود كه تظاهرات در روز اول مهرماه انجام بشود. شب یكم مهر، از رادیو و تلویزیون اعلام شد كه فردا به مناسبت بازگشایی مدارس، به دعوت «حضرت آیت‌الله منتظری»، یك راهپیمایی دانش‌آموزی انجام می‌گیرد.

به این علت، تظاهرات سازمان به هم خورد؛ و فردا كه ما – به اصطلاح – سرِ قرار‌های تشكیلاتی رفتیم، گفتند كه: «خوب؛ حالا امروز كه نشد این تظاهرات را انجام بدهیم؛ تظاهرات دانش‌آموزان را در خیابان‌ها به رگبار ببندید.» نمونه‌اش كارهای «حسن سرخوش» است كه سازمان، بعدها پس از كشته‌ شدن او، خیلی تبلیغ و عكسش را چاپ كرد و واحدی به نامش ایجاد كرد. «حسن سرخوش» در چند مورد توانسته بود این تظاهرات دانش‌آموزان را به رگبار ببندد و فرار كند.

به هر حال، تظاهرات اصلی به پنجم مهر موكول شد. پنجم مهر تمام تداركات آماده شد؛ چندین واحد بودند [و] هر واحد – عموماً – از 4 نفر تشكیل می‌شد كه هر كدام 4 سلاح ژ – 3 ، با خشاب و حدود500 -400 فشنگ داشتند.
قبل از تظاهرات گفته بودند: «برای این‌كه آماده شوید از نظر بدنی، غذای خوبی بخورید.» همه، آن روز، صبحانه مفصلی خوردند و وارد تظاهرات شدند. موقع شروع، همه نیروها رفتند سوار ماشین شدند؛ و جریان عادی در خیابان بود. تا این‌كه ماشین را به طور عرضی پارك كردیم و پیاده شدیم؛ و شروع به تیراندازی و شلیك هوایی كردیم. سازمان گفته بود: «شما اصلاً قرار نیست در تظاهرات شركت كنید؛ فقط بروید شلیك كنید، یك میلیون آدم می‌آید و شما را روی دست بلند می‌كند.» ما هم انتظار داشتیم كه یك میلیون نفر بیایند و ما را روی دست بلند كنند. البته چنین آرزوی خامی انجام نیافت.

ما در خیابان طالقانی (تخت جمشید سابق) بودیم. خیابان كلاً تخلیه شده بود و ما ماندیم و چند ماشین، كه به طور پراكنده در خیابان به چشم می‌خورد.

نكته دیگر این‌كه در آن روز، این طور كه دیدیم، نیروهایی كه در تظاهرات آن [قسمت] خیابان شركت داشتند، حدود 10 نفر بیشتر نمی‌شدند و ما – هیچ كدام – آموزش نظامی [سطح پیشرفته] ندیده بودیم (در اسلحه، ماشه و ضامن یك چیز ساده‌ای است)؛ چون آموزش نظامی ندیده بودیم كه در یك مقطع چه كار بكنیم و چه كار نكنیم، من دقیقاً یادم هست كه مثلاً از این طرف داد می‌زدند كه «آن طرف چیزی تكان خورد»؛ تمام آن خیابان و آن قسمت را به رگبار می‌بستیم.

در واقع «درگیری» بود؛ «تظاهرات» به هیچ وجه انجام نگرفت... موقعی كه درگیری ادامه داشت، یكدفعه یك فرد حزب‌اللهی جلو آمد و گفت: «اسلحه‌ها را تحویل بدهید. رهبران‌تان را ببینید [كه] دارند چه كار می‌كنند شما كجا هستید؟! آنها به فرانسه رفته‌اند و عیاشی می‌كنند و شما اینجا هستید.» و در ضمن این‌كه داشت این صحبت‌ها را می‌كرد، همین‌طور جلو می‌آمد (فكر نمی‌كنم مسلح بود) كه ناگهان به وی تیراندازی كردند و او را شهید نمودند.

كسانی كه به خیابان طالقانی رفته‌اند، می‌دانند [كه] دو سه هتل بوده از زمان شاه، كه مصادره شد؛ و الآن در آن ساختمان‌ها، جنگزدگان هستند. از ساختمان‌های مزبور شعارهای «مرگ بر منافق»، «منافق اعدام باید گردد» و نظایر اینها داده می‌شد. هر شعاری كه می‌دادند، به طرف ساختمان جنگزدگان شلیك می‌شد.

حادثه‌ای نیز در خیابان امیر اكرم به وقوع پیوست: یك واحد نظامی در جنوب، عملیات پنجم مهر را در چند نقطه تهران برعهده داشت و فرمانده واحد آدمی بود كه سازمان [بعدها] درباره‌اش تبلیغ كرد (خودش هم مثل این‌كه قبل از اعدامش مصاحبه كرده؛ اسم وی شیرزاد بود). یكی از كارهای این گروه این بود كه در مقابل جمعیتی كه بعد از تظاهرات جمع شده و بر ضد منافقین شعار می‌دادند، آنها با یك ماشین می‌روند جلو و می‌گویند كه «ما حزب‌اللهی هستیم، پاسدار كمیته هستیم؛ و رادیو تلویزیون الآن می‌خواهد بیاید فیلمبرداری كند. شما یك دقیقه در همین حالت باشید تا رادیو و تلویزیون برای فیلمبرداری بیاید»؛ بعد در همین حین، كه جمعیت هم – خوب – شعار می‌داد، آنها عقب می‌روند و یك مقدار فاصله می‌گیرند و این فرمانده دستور می‌دهد كه: «آتش كنید، شلیك كنید.» و تعدادی از مردم شهید شدند.

برخلاف گفته سازمان، نه از جمعیت میلیونی خبری شد و نه این‌كه ما موفقیتی پیدا كردیم. در همان حال كه عقب‌نشینی می‌كردیم (خیابان طالقانی، تقاطع ولی‌عصر تا پل حافظ، اصلاً كوچه‌ای ندارد كه به كوچه‌های دیگر راه داشته باشد. به غیر از خیابان بندرانزلی (كه آنجا هم درگیری بود) راه فرار دیگری نبود؛ ما هم همان وسط بودیم و كاری نمی‌توانستیم بكنیم. خواستیم به یكی از خانه‌ها فرار كنیم؛ چندین خانه را زنگ زدیم و هیچ كس در را باز نكرد. آخر سر، چند مرتبه با شلیك گلوله به در خانه‌ها، در را باز كردیم كه بتوانیم فرار بكنیم اما در فرار موفق نشدیم و دستگیر شدیم.

موقعی كه دستگیر شدیم و می‌خواستند ما را به زندان منتقل كنند، مردم جمع شده بودند جلوی خیابان طالقانی و می‌گفتند: «آقای موسوی تبریزی [دادستان كل انقلاب اسلامی] گفته كه كسی كه در تظاهرات مسلح باشد، باید اعدام بشود و ما هم همین‌جا می‌ایستیم و همه آنها باید اعدام شوند.» و حتی این طور كه من متوجه شدم، كمیته متوسل به تیر هوایی شد تا ما را از میان جمعیت رد كند. به گفته محمدرضا یزدی‌زاده، یكی از مسئولان سازماندهی تظاهرات 5 مهر: گزارش‌هایی حاكی از این موضوع داشتیم كه عده‌ای از مردم با مشت خالی جلوی تیم‌های نظامی ایستادند و شعار می‌دادند و آنها هم كه بی‌تفاوت بودند، ماشین‌ها و امكاناتی را كه در خیابان داشتند، جمع می‌كردند تا مبادا كسی پشت آنها سنگر بگیرد. همچنین ولی‌الله صفوی، یكی دیگر از مسئولان نظامی این تظاهرات اظهار داشت: [این تظاهرات] تنها نتیجه‌ای كه برای سازمان داشت، [دستگیری و] كشته شدن عمده نیروهای اجرایی و عملیاتی در آن روز بود. این تظاهرات هم با مقاومت مردم و با شكست برای سازمان تمام می‌شود كه طی آن نیز عده‌ای از مردم بی‌گناه به شهادت می‌رسند. در خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی یك روز بعد از تظاهرات مسلحانه 5 مهر، آمار تلفات این چنین درج شده است: 16 خرابكار [= عضو سازمان] كشته و 30 نفر از مردم و پاسداران شهید شده‌اند و بیش از 150 نفر [از اعضا و هواداران تشكیلاتی] دستگیر شده‌اند.

بحران‌ها و ضربه‌های پس از شكست 5 مهر

بعد از این «آزمایش»، سازمان دوباره متحمل یك شكست بزرگ و از دست دادن بسیاری از نیروهای تشكیلاتی‌اش شد. بخش عظیمی از نیروهای وابسته به نهادهای «بخش اجتماعی»، در فاصله 5 تا 10 مهر دستگیر شدند و «ستاد انزلی»، مركز هدایت خط تظاهرات مسلحانه نیز ضربه خورد. هواداران كه انتظار داشتند با قیامی مثل 22 بهمن 57 روبه‌رو شوند، دچار یأس شدند.
ناكامی طرح تظاهرات مسلحانه، ناهنجاری‌های زیادی را برای هواداران باعث شد؛ اینها بعدها در زندان و یا بین خود، درخصوص جملات و عبارات امیدواركننده مسئولان سازمان اندیشه كردند:

... تو اگر توی خیابان یك گلوله شلیك بكنی، مردم دورت جمع می‌شوند.

... این تظاهرات یك قیام سراسری است؛ همه مردم به ندای شما جواب می‌دهند... با خودتان سلاح بیشتری ببرید؛ چون مردم از شما سلاح می‌خواهند.

... اول مجلس را می‌گیریم، بعد رادیو و تلویزیون و بعد اوین و در آخر می‌رویم سراغ جماران.

... بچه‌ها! فردا [= 5 مهر] مثل 22 بهمن است؛ مردم فردا از شما با شیرینی و شكلات استقبال می‌كنند... مراقب باشید زیاد به مردم نپردازید؛ فقط تشكر كنید.

تحلیل‌های پس از 5 مهر، بیش از آن كه روی قدرت سازمان تكیه كند، به بحران‌های اقتصادی و سقوط قریب‌الوقوع جمهوری اسلامی در اثر آن می‌پرداخت كه این موارد از آن بیرون می‌آمد:

1- رژیم از نظر اقتصادی رو به سقوط است.

2- ستون فقرات سازمان سالم مانده و ضربه كاری از دستگیری‌ها و اعدام‌ها نخورده؛ اما از این پس اصل بر حفظ خود است و قرارها باید به حداقل (هفته‌ای یك بار) تقلیل یابد.

3- تبلیغات در سطح جهانی، به نفع سازمان است.

4- عملیات نظامی گسترده ضروری نیست؛ چون اهداف آن به دست آمده است. اعضا و هواداران سازمان نمی‌خواهند به جای مردم انقلاب كنند و با توجه به شرایط اقتصادی- اجتماعی و پتانسیل انقلابی توده‌ای كه محصول این شرایط است، مردم بزودی قیام خواهند كرد.

یكی از عناصر مؤثر سازمان در آن زمان، در تبیین انفعال درونی سازمان و نیروهایش- كه با شور و امید زیاد به این كوران خونین وارد شده بودند- در جریان 5 مهر می‌نویسد:

در طول یك ماه بعد از 5 مهر، مرتباً به افراد تحلیل می‌نمودند كه تظاهرات 5 مهر تأثیر شگرفی در خارج از كشور داشته و بعد از این عمل، بایستی روی بحران‌های اقتصادی رژیم كار كنیم. ولی انتقال تحلیل بحران اقتصادی به پائین‌تر از رده «نهاد» ممنوع بود و بعدها هم فراموش شد. من فكر می‌كنم [كه] تحلیل بحران اقتصادی برای جلوگیری از انفعال و دور ماندن ذهن ما از شكست 5 مهر بود.

مواضع «بازرگان» در مهر 60 درباره «سازمان»

در شرایطی كه سازمان دچار بحران روانی و شكست بزرگ اجتماعی و تبلیغی شده بود و عملاً در بن‌بست گرفتار آمده بود، موضع‌گیری نابهنگام و غیرمنتظره مهندس مهدی بازرگان در مورد سازمان كه موجب برانگیختن واكنش‌ها و بازتاب‌های سیاسی و تبلیغی شد، بسیار عجیب و سؤال‌برانگیز بود.

در حالی كه فضای اجتماعی بعد از 30 خرداد و بویژه در پی شهادت مظلومانه شهدای هفتم تیر و هشتم شهریور بشدت علیه بازرگان و نهضت آزادی بود و افكار عمومی، آنان را به نوعی شركای سیاسی و سهیم در جرایم سازمان می‌شناختند، تا آنجا كه در مراسم تشییع شهدای8 شهریور و سایر اجتماعات مذهبی- سیاسی مانند نمازهای جمعه، شعارهایی علیه رهبران نهضت آزادی سر داده می‌شد، انتظار می‌رفت كه حداقل از سوی شخص بازرگان، سخن یا اقدام تحریك‌آمیز جدیدی بروز نیابد. در خاطرات حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی مواردی از اعتراضات مردمی علیه بازرگان و نهضت آزادی و حتی درخواست كمك نهضتی‌ها از وی برای كاهش و یا جلوگیری از ادامه آن اعتراضات، درج شده است.

از جمله در روز 15 شهریور 60، به نقل از خانواده آقای هاشمی كه در تشییع جنازه شهید قدوسی و شهید وحید دستجردی شركت كرده بودند، آمده است كه «مردم شعارهایی علیه مهندس بازرگان هم می‌دادند.» در تاریخ 15 مهر 60، خاطرات رئیس وقت مجلس شورای اسلامی چنین نگاشته شده است:جلسه علنی داشتیم، مهندس [مهدی] بازرگان، اولین سخنران قبل از دستور بود.

در قسمتی از اظهاراتش ضمن اظهار تأسف از شهید شدن پاسداران و شخصیت‌ها به‌دست تروریست‌ها، از اعدام‌ها و سخت‌گیری‌های دادگاه‌های انقلاب هم انتقاد داشت و امریكایی بودن تروریست‌ها را مردود دانست. اظهارات وی مورد اعتراض شدید جمعی از نمایندگان قرار گرفت. مجلس را متشنج و ترك كردند و به ایشان اعتراض نمودند. كسی از ایشان دفاع نكرد. دوستانش هم وحشت كرده بودند. مجلس را به‌عنوان تنفس تعطیل كردم. جمعیتی از [مردم و] بازاریان كه جریان مجلس را از رادیو شنیده بودند، به‌عنوان اعتراض به اظهارات آقای بازرگان، مقابل مجلس آمدند و شعارهای تندی علیه ایشان، لیبرال‌ها، بنی صدر، امریكا و منافقان می‌دادند... دادستان انقلاب، تصمیم به بازداشت آقای بازرگان گرفته بود، مانع شدم.

روز دهم مهرماه 60 در فضای اقدامات روز افزون تروریستی سازمان و اوج گیری عملیات در جبهه‌های نبرد علیه رژیم متجاوز عراق، سومین دوره انتخابات ریاست جمهوری با حضور گسترده مردم و 20 درصد بیش از شركت كنندگان دوره قبل، برگزار شده بود و قرار بود روز 17 مهر مراسم تنفیذ ریاست جمهوری آیت‌الله‌خامنه‌ای برگزار شود.

روز 16 مهر یك روز پس از نطق جنجالی بازرگان، حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود چنین نوشت: جلسه علنی داشتیم... نگران نطق‌های تند قبل از دستور، علیه نهضت آزادی بودم، كنترل كردم... به خیر گذشت. مهندس بازرگان [درجلسه] شركت نكرده بود. احتمال می‌رفت كه دوستانش هم شركت نكنند، ولی آمده بودند. مهندس بازرگان در سخنرانی 15 مهر خود، ضمن تمجید از شهدای حوزه علمیه و مسئولان، دستگیرشدگان یا كشته‌شدگان عضو سازمان را «نونهالانی» توصیف كرد كه «جگرگوشگان و پرورش‌یافتگان امید این مملكت بوده‌اند، عاشق وار و یا دیوانه‌وار، فداكار یا گناهكار در طاس لغزنده‌ای افتاده‌اند. وی ضمن رد اتهام این‌كه «روحانیون ارجمند و مكتبی های غیرتمندمان از امریكا وارد شده‌اند»، اعضا و هواداران تشكیلاتی سازمان را «جوانان جانباز» خواند كه نمی‌توان آنها را «مزدور» دانست.

در حالی كه كمتر از نیمی از سخنرانی مهندس بازرگان از روی متن مكتوب در مجلس خوانده شد، به دلیل اعتراض شدید بسیاری از نمایندگان و بروز تشنج و قطع جلسه، این نطق ناتمام ماند. نهضت آزادی چندی بعد متن كامل این نطق را در روزنامه كیهان و مستقلاً در قالب یك اطلاعیه منتشر ساخت. بقیه نطق نیز محكومیت توأمان و یكسان عملكرد نظام و سازمان بود و اتخاذ یك موضع میانه بی‌طرف كه در واقع و از آن تریبون، بیشتر به زیان حاكمیت جمهوری اسلامی ارزیابی می شد.

روزنامه كیهان كه در آن زمان تحت سرپرستی حجت‌الاسلام سید محمد خاتمی اداره می‌ شد، در پاسخ به نطق مهندس بازرگان، طی سه روز 16 و 18 و 19 مهر، سرمقاله‌های خود را به نقد و تحلیل مواضع وی و نهضت آزادی اختصاص داد.

آقای خاتمی در اولین روز بعد از نطق، در «یادداشت روز» صفحه اول كیهان طی مقاله‌ای با عنوان «مرگ آقای سادات و نطق آقای بازرگان!»، بعد از اشاره به خبر مرگ انورسادات رئیس‌جمهور وقت مصر و شور و شادی مردم از مجازات این خائن به آرمان فلسطین و دغدغه ذهنی‌اش برای نگارش مقاله راجع به ابعاد و آثار این واقعه، نوشته بود:

تا صبح شد و به مجلس آمدم. آقای بازرگان به عنوان ناطق پیش از دستور، پشت تریبون قرار گرفتند و من چون دیگران، منتظر كه چه خواهند گفت؟... آیا از توطئه امریكا و مزدورانش علیه انقلاب اسلامی و تلاش آنان برای نجات صدام سخن می‌گویند؟ از جنایاتی كه به دست عوامل امریكا در ایران و علیه مردمی‌ترین انقلاب معاصر صورت می‌گیرد؟ از رسوایی‌های بنی‌صدر و رجوی كه اینك به بختیار و اویسی ملحق شده‌اند؟ از فاجعه‌های مكرری كه به دست عوامل و مزدوران «سیا» و «موساد» در ایران انقلابی آفریده شده است و بهترین چهره‌های متقی و مبارز و مجاهد در میان آتش سوخته‌اند؟ خاصه اینكه در رابطه با شهادت این عزیزان، تاكنون از سوی ایشان [= بازرگان] و همرزمانشان، مطلبی جز تسلیت خشك در حدی كه بسیاری از سیاستمداران خارجی و حتی زمامداران وابسته دنیای سوم، علی‌الرسم و به‌منظور رعایت اصول دیپلماتیك! داده‌اند، صادر نشده است... دیری نپایید كه دریافتم این انتظار بیهوده است... [نطق بازرگان] مثل همیشه عبارت بود از اعتراض به جمهوری اسلامی... سخنان آقای بازرگان... مرا از بلاتكلیفی شب پیش بیرون آورد و موضوع مناسب برای سرمقاله در رابطه با مرگ سادات را یافتم.

در قسمت دوم سرمقاله آقای خاتمی با عنوان «چه كسی امریكایی است؟»، چنین آمده بود: آقای بازرگان، ضمن تأسف از خون‌هایی كه ریخته می‌شود... به دفاع از «جوانان جانباز»!! و نونهالانی برخاستند كه جگرگوشگان و امید مملكت! هستند، به همان نظم و نسق كه در بلندگوهای تبلیغاتی امپریالیسم خبری می‌شنویم و بدین ترتیب از كسانی [= مجاهدین خلق] دفاع به عمل می‌آید كه خشن‌ترین شكل آشوب را به فرمان رهبران خائن و فراری خود، در متن انقلاب ناب و منحصر به فرد ایران برپا می‌كنند و بهترین فرزندان اسلام را از پای درمی‌آورند و كودكان خردسال را در آتش خشم كور خود می‌سوزانند.

همچنین حجت‌الاسلام سید‌محمد خاتمی با اشاره به طنز و كنایه تمسخرآمیز مهندس بازرگان در مورد تفسیر امریكایی و مزدور خواندن عوامل سازمان نوشت: طنز آقای بازرگان، آنجا كه از انتساب آشوبگران به امریكا بر‌می‌آشوبند، خود حكایتگر نوعی نگرش امریكایی به مسائل است... بدین ترتیب تشخیص درست امام و امت را كه دشمنان داخلی... را امریكایی می‌خوانند و اعمال و مواضع آنان را به نفع امریكا می‌دانند، به تمسخر می‌گیرند... آیا شاه مخلوع كه گوی سبقت را از همه حكمرانان جهان سوم در سوق دادن كشور به سوی وابستگی تام به غرب و خصوصاً امریكا... ربوده بود، در خانواده امریكایی زاده شده یا از امریكا برگشته بود، یا اینكه شاه امریكایی نبود؟... آیا آقای بنی‌صدر كه... امریكا همه امیدهایش را برای بازگشت به ایران، به وی بسته بود، از خانواده امریكایی بود؟... آیا آقای رجوی كه روز و روزگاری، آقای بازرگان را نماینده بورژوازی كه طبق تحلیل‌های ماتریالیستی [= ماركسیستی] حضرات ماهیتاً امریكایی است، می‌دانست و امروز كه به‌منظور رهبری مقاومت ضد‌امپریالیستی در ایران به دامن فرانسه آویخته است! و برای تكمیل مبارزات ضد امریكایی، این اواخر سفری به امریكا كرده است، با كمال شهامت به تمجید از بورژوازی ملی برخاسته و برای سرنگونی جمهوری اسلامی پیشنهاد اتحاد با بورژواها را می‌دهد... و «جرج بال» به سیاستمداران امریكا اكیداً توصیه می‌كند كه مجاهدین خلق! را به عنوان جناح نیرومند مخالف با رژیم ارتجاعی! ایران مورد حمایت و تقویت قرار دهند و بالاخره مورد تمجید و ستایش فراوان رادیوها و سخن‌پراكنی‌های امریكا و اسرائیل و بی‌بی‌سی است، آیا آقای مسعود رجوی از خانواده امریكایی است؟... و امروز همان جوانان پاكباز! كه شما به دفاع از آنان برخاسته‌اید، چشم و گوش بسته به فرمان آقای رجوی و همپالگی‌هاشان و به كمك بازمانده‌های رژیم شاه و در هنگامه‌ای كه نیروهای رزمنده جمهوری اسلامی درگیر دفن تجاوز رژیم امریكایی صدام هستند، به كشتار و تخریب دست می‌زنند.

مراد از امریكایی بودن، نحوه‌ای از دید و بینش است كه به سادگی، ابزار دست سیاست‌های توسعه‌طلبانه امریكا می‌شود و به خاطر همین دید و بینش، جریانی كه شما [= مهندس بازرگان] در رأس آن قرار دارید، همواره از مواضع ضد امریكایی جمهوری اسلامی ـ البته با توجیهات گوناگون ـ اظهار نارضایتی و حتی مخالفت قولی و عملی كرده است... امروز این امریكا است كه پندارگرایانه برای سرنگونی جمهوری اسلامی به مجاهدین خلق! دل بسته است و از آنان حمایت می‌كند. مهندس بازرگان در ادامه نطق خود كه به صورت مكتوب انتشار یافت، تأكید كرده بود كه بایستی به «تجزیه و تحلیل صحیح جریان‌ها و شور در علل چاره‌ها بنشینیم» و به تعبیر خود «هر دو طرف دعوی» را مخاطب و مقصر جلوه داده بود.

آقای خاتمی نیز با تجزیه و تحلیل موضوع در سرمقاله خود، در مورد نقش و سهم جریان نهضت آزادی در افزایش طرفداران سازمان طی ماه‌های پس از پیروزی انقلاب نوشت: ... اگر بخواهیم به تحلیل جریاناتی كه به اینجا انجامید، بپردازیم، بزرگترین گناه به گردن جریانی خواهد بود كه از آغاز در سیر طبیعی انقلاب اخلال كرد و بسیاری از جوانان ساده‌دل را از انقلاب رمانید و آنان را به دام رهبران گروهك‌هایی كه از آغاز هم معلوم بود بالاخره كارشان به تروریسم خواهد انجامید، افكند. وقتی كه دولت موقت در اثر بینش ناسازگارش با محتوای انقلاب اسلامی و با سوء‌استفاده از نام و اعتباری كه به بركت اسلام و عنوانی كه از رهبر انقلاب گرفته بود، راه آشتی دادن انقلاب سازش‌ناپذیر اسلامی با امریكا را برگزید... وقتی كه فریاد برآمد انقلاب به پایان رسیده است... و ملاقات با برژینسكی نشان داد كه كدام سازندگی و نظمی مورد نظر است،... گروهك‌های مفسد انحصارطلب ملحد یا التقاطی، با هیاهو چنین وانمود كردند كه جمهوری اسلامی و دولت موقت عین یكدیگرند و بدین‌وسیله توانستند بسیاری از این جوانان ساده‌دل را به سوی خود جلب و با كار مداوم، آنان را برای چنین روز تلخی آماده سازند.
منبع: كتاب مجاهدین خلق از پیدایی تا فرجام
 
 
 سئوال
برای چه فرزندان مردم را در پی یک خط غلط  که غلط بودنش بعد از سی سال برای همه جز خودت روشن شده به کشتارگاه خمینی فرستادی. پنج مهر سال شصت چه مساله ای از مردم ایران حل کرد.کدام مبارزه مسلحانه که این روزها به ذلت گدائی کشیده شده پیروز شد. تو باید به همه اینها پاسخ بدهی

ساوونارولا؛ بنیان‌گذار جمهوری دینی در فلورانس


برگردان: علی‌محمد طباطبایی




iran-emrooz.net | Mon, 22.01.2007, 11:52


گیرولامو ساوونارولا متولد ٢١ سپتامبر ١٤٥٢ در فلورانس که به نام‌های جرومه ساوونارولا و هیرونوموس ساوونارولا نیز شناخته می‌شود کشیشی دومینیکن بود و حاکم فلورانس از ١٤٩٤ تا زمان اعدامش در ١٤٩٨. او به علت جنبش دین پیرایی، موعظه‌های ضد رنسانس، به آتش کشیدن کتاب‌ها و نابودی آثار هنری در ملاعام نیز بسیار مشهور می‌باشد. او با شور و حرارت بسیار بر ضد آنچه وی به عنوان فساد و زوال اخلاقی روحانیت تلقی می‌کرد به موعظه می‌پرداخت و دشمن اصلی او پاپ آلکساندر ششم بود. گاهی او را به عنوان طلیعه آور مارتین لوتر نیز خوانده اند، آنهم با وجود آن که ساوونارولا در تمامی عمرش یک کاتولیک رومی متدین و پرهیزکار باقی ماند.

شرح زندگانی او:
ساوونارولا در جوانی دل مشغول دین بود و انجیل ، آثار آکویناس و ارسطو را به یک اندازه مطالعه می‌کرد. وی ابتدا در دانشگاه فرارا (Ferrara) به تحصیل پرداخت، جایی که گفته می‌شود وی موفق به در یافت مدرک تحصیلی در ادبیات و علوم انسانی گردید. دیدگاه ضد روحانیت او در ابتدا در شعری از وی در باره‌ی نابودی جهان و با عنوان De Ruina Mundi که در ٢٠ سالگی نوشته شده بود آشکار گردید. در همین دوره نیز بود که او به پروراندن نظریه‌های اخلاقی اش آغاز نمود و در ١٤٧٥ شعری از او با عنوان De Ruina Ecclesiae بیزاری و نفرت او را از سازمان اداری واتیکان یا Roman Curia در حالی که وی آن را به عنوان یک روسپی خودپسند و گمراه می‌خواند نشان می‌دهد.

زندگی در فلورانس:
در ١٤٧٥ و در حالی که نهضت رنسانس در ایتالیا در جریان بود ساوونارولا یک راهب دومینیکن گردید و به صومعه‌ی سن دومینیک در بولونا پیوست. در آغاز او غرق در مطالعات دینی بود و در ١٤٧٩ به صومعه‌ی سن ماریا دگلی آنگلی تغیر مکان داد. در نهایت در ١٤٨٢ مقامات بالاتر او را به فلورانس روانه کردند، یعنی همان شهری که سرنوشت نهایی او را تعین نمود. در این دوران ساوونارولا به خاطر ظاهر بدقواره و این که خطیبی بی مایه بود به باد انتقاد گرفته می‌شد. در دهه‌ی ١٤٨٠ وی هیچ گونه جلب نظری در فلورانس نداشت و ترک این شهر در ١٤٨٧ مورد توجه دیگران واقع نشد. او به بولونیا بازگشت، جایی که او به مقام بالاتری در دانشگاه رسید. سپس در ١٤٩٠ ساوونارولا به فرمان کنت پیکودلامیراندولا به فلورانس بازگشت.
روحانیت در کلیساهای کاتولیک در این زمان به لحاظ اخلاقی شدیدا دچار زوال فزانیده شده و در زندگی فسادآمیزی غرق شده بود. مقام پاپی نیز آکنده از سوء استفاده از جایگاه خود بود شدیدا گرفتار در اعمال غیر اخلاقی و راهب‌ها گاهی با دوره گردی و فروش آمرزش به مردم به کسب درآمد می‌پرداختند. اندوه ساوونارولا در باره‌ی این گناهان باعث گردید که او از مطالعات غیر دینی دوری جوید. در جای آن وی بیشتر به مطالعه‌ی دقیق تر انجیل و کتاب‌های دینی پرداخت، آنچه در نهایت به تنها مونس و معاشر دائمی و سرمشق او تبدیل شدند. کلیسای سن مارتین او در فلورانس پیوسته انباشته از مومنین بود. گفتارهای پرشور او باعث ایجاد یک رفورم اجتماعی گردید که دیگر در تاریخ تکرار نشده است. ساوونارولا البته یک عالم الهیات نبود و هیچ آموزه‌ی بخصوصی را تبلیغ نمی‌کرد. موعظه‌ی اصلی او این بود که زندگی مسیح نه نمایشی از جاه و جلال و تشریفات پرتجمل بلکه آینه‌ی نیکویی بود. او به هیچ وجه قصد به راه انداختن درگیری با کلیسای روم را نداشت، بلکه هدفش تنها تصحیح گناهان و خطاکاری‌های رهبران کلیسا بود.
عجیب آن که لورنستو د مدیچی که حاکم پیشین فلورانس و حامی و مشوق بسیاری از هنرمندان رنسانس بود در واقع حامی پیشین ساوونارولا نیز محسوب می‌گردید. گفته می‌شود که لورنستو به هنگام مرگش در ١٤٩٢ ساوونارولا را به بالین خود فرا خواند و راهب پذبرفت. اما سرانجام لورنستو و پسرش پیرو د مدیچی به هدف موعظه‌های تند او تبدیل شدند.
پس از آن که چارلز هشتم از فرانسه در ١٤٩٤ فلورانس را مورد تهاجم قرار داد، حکومت خانواده‌ی مدیچی سرنگون گردید و ساوونارولا در نقش حاکم شهر ظاهر گشت. او یک جمهوری نسبتا مدرن دموکراتیک در فلورانس بنیاد نهاد. این جمهوری که می‌توان آن را « جمهوری مسیحی و دینی » توصیف نمود به عنوان یکی از اولین اقدامات خود عمل لواط را که پیشتر با جریمه‌ی نقدی مجازات می‌شد به یک گناه کبیره و جرم بزرگ تبدیل نمود. دشمنان اصلی او دوک میلان و پاپ آلکساندر ششم بودند که محدودیت‌های زیادی بر علیه او به تصویب رساندند اما هیچ کدام از آنها به مورد اجرا درنیامد. گفته شده است که ساوونارولا چندین رویداد مهم مانند تهاجم به ایتالیا توسط یک پادشاه خارجی، مرگ لورنستو مدیچی و پاپ اینوسنت هشتم را پیش بینی کرده است.
در ١٤٩٧ او و پیروانش آتش بازی بطالت را به راه انداختند. به این ترتیب آنها پسر بچه‌ها را به تمامی منازل و محلات می‌فرستادند تا آنها به جمع آوری هرچیزی که با بی بندوباری اخلاقی مربوط بود بپبردازند: شامل آینه‌ها، لوازم آرایش، تصاویری از انسان‌های برهنه، کتاب‌های غیر مسیحی و کفرآمیز، تندیس‌ها، میزهای بازی، تخته‌های شطرنج، عود و انواع آلات موسیقی، لباس‌های ظریف و زیبا، کلاه‌های زنانه و آثار شاعران غیراخلاقی. آنها سپس اشیا به غنیمت گرفته شده را در توده‌های بزرگ در پیزادلاسیگنوریا در فلورانس به آتش کشیدند. در این آتش بازی‌های معروف بسیاری از آثار هنری فلورانس از دوره‌ی رنسانس نابود شدند، از جمله تابلوهای نقاش معروف ساندرو بوتیچلی که توسط خود هنرمند در خرمن آتش افکنده شد.
به زودی فلورانس از عرض اندام‌ها و قلدری‌های ساوونارولا خسته شد. طی موعظه‌ی روز عید پاک در ٤ می‌١٤٩٧ گروه‌هایی از جوانان شهر دست به شورش زدند و آن آشوب به زودی به یک طغیان واقعی تبدیل گردید: میکده‌ها بازگشایی شدند و مردم به طور علنی به قمار بازی پرداختند.

تکفیر و اعدام ساوونارولا
در ١٣ می‌١٤٩٧ پاپ آلکساندر ششم حکم تکفیر ساوونارولا را صادر کرد و در ١٤٩٨ پاپ دستگیری و اعدام او را خواستار شد. در ٨ آوریل همان سال جمعیت خشمگینی به صومعه‌ی سنت مارکو حمله کردند. به دنبال آن یک درگیری خونین به راه افتاد که طی آن چندین نفر از طرفداران ساوونارولا به قتل رسیدند: سرانجام او همراه با دو نفر از نزدیک ترین همدستانش تسلیم شد. ساوونارولا مورد اتهام ارتداد، ادعای پیامبری، فتنه انگیزی و گمراهی دینی قرار گرفت.
طی چندین هفته‌ی بعدی این سه نفر بر روی چهار میخ وحشیانه شکنجه شدند و هر سه نفر وادار به اعتراف و امضای آن گردیدند. شکنجه‌ها به نحوی بود که فقط دست راست ساوونارولا در امان ماند، به طوری که بتواند اعترافات خود را امضا کند. در همان روز او مکاشفه‌ی مکتوبی با عنوان Infelix ego نوشت که در آن از خداوند به خاطر ضعف جسمانی اش در اعتراف به جنایاتی که مرتکب نشده طلب بخشش می‌کرد. در روز اعدام ساوونارولا در ٢٣ می‌١٤٩٨ او هنوز هم مشغول کار بر روی یک مکاشفه‌ی مکتوب دیگر در باره‌ی مزبور شماره‌ی ٣١ بود.
در روز اعدام او را همراه با دو دستیارش به پیزادلاسگنوریا آوردند. ابتدا لباس‌های آنها را به نشانه‌ی این که افراد مرتد و منافق هستند با توهین در آوردند. سپس آنها را تحویل مقامات غیر دینی دادند تا سوزانده شوند. هر سه نفر از یک صلیب به توسط زنجیری آویخته شدند. در زیر آنها یک آتش عظیم به پا شده بود. به این ترتیب آنها در همان مکانی اعدام شدند که آتش بازی بزرگ او آثار ادبی و هنری بسیاری را برباد داده بود.
جاگوب ناردی که این واقعه را در کتابش ثبت کرده می‌نویسد که جلادی که آتش را برافروخته بود فریاد می‌کشید که « آن کسی که می‌خواست مرا بسوزاند اکنون خودش در حال سوختن است ». لوکا لاندوچی که در مراسم حاضر بود در خاطرات خود یاداشت می‌کند که مراسم سوزاندن چندین ساعت به طور انجامید و آنچه باقی مانده بود چندین بار در هم مخلوط گشت به طوری که دیگر امکان جدا کردن بعدی مقدور نباشد. واقعیت این بود که مقامات کلیسا مایل نبودند برای طرفداران ساوونارولا چیزی از او باقی ماند. خاکستر آن سه بعدا به رودخانه‌ی آرنو در کنار پونته وچیو ریخته شد.
نیکولا ماکیاولی نویسنده‌ی شهریار که شاهد ماجرا بود در باره‌ی این اعدام چنین نوشت: خانواده‌ی مدیچی پس از آن دوباره کنترل فلورانس را به دست آورد.

منبع: ویکیپدیا

۱۳۹۱ شهریور ۱۸, شنبه

در ایران چه خبر است و پدیده فحشا

در ایران چه خبر است
و پدیده فحشا
آمار مربوط به سه سال قبل
تعداد مبتلايان به ايدز 70 تا 80 هزار نفر -شمار معتادان تزريقی: 400 هزار نفر -تعداد کل جمعيت درگير با معضل اعتياد در ايران: 20 ميليون نفر -ميزان مرگ و مير در ميان معتادان: هر دو ساعت يک نفر -نسبت رشد اعتياد به مواد مخدر نسبت به رشد جمعيت: 3 به يک -جايگاه ايران در سطح دنيا از نظر تعداد معتادان: مقام اول -تعداد معتادان تهران: 137 هزار - شمار افراد مبتلا به بيماری مزمن روانی 21 درصد - جايگاه از نظر شاخص های سلامت در سطح جهانی 106 - شمار مدارس دوشيفته 34 درصد کل مدارس کشور - تعداد دانش آموزان محروم از عدالت آموزشی 9 ميليون نفر - تعداد کلاس های درس مخروبه درسراسر ايران:123 هزار - تعداد کل بيسوادان: 8 ميليون نفر - درصد کودکان دچار کوتاهی قد و کمی وزن: ‪ ۴/۷درصد كودكان زير شش سال كشور - درصد کاهش عمومی قد ايرانيان در اثر فقر حركتي، عدم وجود محرك‌هاى رشدي، كمبود فضاهاى ورزشى در محيط هاى آموزشى و گرانى موادغذايى, حداقل: ‌‌٤/٣ سانتي‌متر - جمعيت زير خط فقر: 13 ميليون نفر - جمعيت زير خط فقر مطلق: 8 ميليون نفر - جمعيت آسيب پذير: 15 ميليون نفر - شمار حاشيه نشينان: 6 ميليون نفر - جايگاه آسيب پذيری در سطح دنيا: هفتم - جايگاه از نظر خسارت ناشى از حوادث در دنيا: مقام اول - شمار بيکاران: 10 ميليون نفر - تعداد کارگرانی که حقوق معوقه دارند: يک چهارم کل نيروی کار کشور - تعداد کارگران اخراج شده از اول سال جاری تاکنون: 150 هزار نفر - تعداد واحدهای توليدی بحران زده در سال جاری: 400 واحد - رتبه جهانی از نظر تعداد زندانيان از بين 140 کشور جهان: 20 - تعداد زندانيان کل کشور: 135 هزار (تعداد زندانيان در ژاپن با دو برابر جمعيت ايران نصف ايران است) - تعداد قربانيان در اثر انفجار مين های جنگ با عراق: هر روز يک نفر - تعداد کشته شده گان حوادث جاده ای در ازای هر پنج ميليون خودرو: 77 هزار نفر - ميزان قاچاق سالانه کالا به داخل کشور 11 ميليون دلار - ميزان تقريبی واردات کالا در سال گذشته حدود 40 ميليارد دلار - ميزان ذخاير غذايی انبار شده در انبارها و سيلوها (طبق آمار معاون وزير بازرگانی در 24 مهرامسال ) شش ماه - ميزان بدهی خارجی ايران: 24 ميليارد دلارhttp://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20061017185419.html

 پديده فحشا در ايران طي يك قرن ”
انجمن دفاع از حقوق زنان در ايران
anjomanzananazadeh@yahoo.com
خاتمه دادن به پدیدۀ فحشا در شرایط کنونی امکان پذیر نیست، اما در یک نظام دمکراتیک با اتکا به عدالت اجتماعی و یک برنامه ریزی تربیتی و فرهنگی گسترده می توان از گسترش آن جلوگیری و حتی آن را محدود کرد و گروه کثیری از این زنان بویژه کودکان و نوجوانان را به آغوش خانواده و جامعه باز گرداند. ضرب المثلی قدیمی در مورد فحشا وجود دارد بدین مضمون که (فحشا قدیمی ترین شغل جهان است) اما مضمون این ضرب المثل از قضاوتی عادلانه و منصفانه برخوردار نیست زیرا این قدیمی ترین شغل جهان خود معلول قدیمی ترین درد و مشکل بشری یعنی فقر و احتیاج و همچنین نظام مردسالاری است. حال نظري بيفكنيم به سابقه اين پديده ،
قبل از انقلاب ضد سلطنتي :
در اواخر دوره قاجار در شهر تهران در محله ای به نام قجرها زنان به حرفه تن فروشی اشتغال داشته اند، بعدها در سال 1298 شمسی شخصی به نام زال محمد محله‌ای را در جنوب غربی تهران در نزدیکی دروازه قزوین احداث کرد این محله که در خارج از محدودۀ شهر تهران قرار داشت به‌نام شهر نو نامیده شد. بعدها که شهر تهران گسترش یافت و این محله در محدودۀ شهر قرار گرفت، در سال 1333 به دستور زاهدی نخست وزیر وقت دیواری به دور آن ساخته شد که پس از آن قلعه زاهدی و اختصاراً قلعه نامیده میشد. این محله که محله‌ای منحصر بفرد بود بدیهی است که از روابط و مناسبات و مسائل و مشکلات منحصر بفرد و ویژه‌ای نیز برخوردار بود.
روابط و مناسبات قلعه شهر نو و نحوه ورود زنان به قلعه به این شکل بوده است که زن داوطلب کار در قلعه ابتدا به شهرداری منطقه مراجعه کرده و با ارائه طلاق نامه کارت اشتغال بکار در این محله را دریافت می‌کرده و پس از تأیید کلانتری ناحیه، کار زن در قلعه آغاز می گردید، اما این شکل ظاهری و تشریفاتی این مرحله بوده است، در واقع زنان و مردان واسطه‌ای که در این کار تجربه و تبحر داشتند زنان بیکار و نیازمند و بدون سرپرست را در محلات فـقیر نشین شناسائی کرده و سپس با وعده زندگی مرفه و آینده ای بهتر آنانرا به اشتغال در قلعه تشویق می کردند، زنان در بدو ورود به قلعه نخست تحت تسلط یکی از باندهای مستقر در قلعه قرار می گرفتند و سپس مردی را بعنوان سرپرست او تعیین می کردند، این مرد از آن پس مالک جان و مال او بود و بیشترین میزان دسترنج او را تصاحب می کرد، این مردان همگی دارای سابقه شرارت، چاقو کشی، تبهکاری و زندان بودند، اسارت، استعمار و بهرکشی زنان توسط این گونه باندهای تبهکار فـقط با مناسبات برده داری قابل مقایسه بود، این گونه باندها برای اینکه زنان قصد فرار نداشته و یا به بهانه های مختلف از جمله بیماری کم کاری نکنند با توسل به سه شیوه، ارعاب و تهدید و یا گرفتن چک و سفته از آنان و یا آلوده کردن آنان بدام اعتیاد آنان را مجبور می کردند تا زمانی که از جوانی و تندرستی بهره مندند همچنان بکار ادامه دهند، اما از سویی دیگر زنان ساکن قلعه که از دردهای مشترکی رنج می بردند و همگی تحت سلطه و ستم باندهای تبهکار بودند نسبت به یکدیگر احساس همدردی داشته و در حد توان خود به یکدیگر یاری می رساندند . به زنانی که به علت پیری و یا بیماری توان کاری را از دست می دادند کمک های مالی می کردند زندگی زنان در این محله توأم با درد و رنج و ترس و بیماری بود که به پاره ای از آنها اشاره می کنیم.
1 ـ اغلب این زنان به بیماری آمیزشی مبتلا می شدند بویژه اينکه در سالهای قبل از دهه 40 که بیماری مرگ زای سفلیس ريشه کن نشده بود تعدادی از این زنان بر اثر ابتلا به این بیماری پس از تحمّل دردهای طاقت فرسا در عنفـوان جوانی به کام مرگ های زودرس کشیده می شدند وعلاوه بر آن به دليل كمبود محبت به اعتياد و الكل معتاد شده و دچار پيري زودرس ميشدند. طوري كه فقط تاسن 30سالگي ميتوانستند به كار ادامه بدهند و بعد مانند زباله اي به وسيله مالكان خود دور انداخته ميشدند اين در شرايطي بود كه هيچكدام از خانواده هاي آنان ، حاضر به قبول اين زنان نگونبخت نبودند و بعضا نيز آنان را به قتل ميرساندند.
2 ـ یکی دیگر از رنج های آنان کتک خوردنهای همیشگی از مردانی بود که بر زندگی انان تسلط داشتند و صاحب جان و مال آنان بودند، این تعرضها گاهی منجر به نقص عضو و حتی در مواردی موجب قتل آنان می شد. این مردان شرور با دسترنج این زنان ستم کشیده شبها درکافه ها و کاباره ها و قمارخانه ها مشغول خوشگذرانی بودند در حالی که زنان با تنی خسته و فرسوده به کنج خانه های محقر خود پناه می بردند و هيچ قانون و مقرراتي از آنان حمايت نمي كرد.
3 ـ فرزندان در شرایط تربیتی و فرهنگی نامساعدی رشد می کردند در محله ای که همیشه چاقو کشی، عربده کشی، فحاشی و تمامی نابهنجاریهای اجتماعی وجود داشت و فرزندان نیز اغلب به ورطه فحشا، اعتیاد و تبهکاری سوق داده می شدند.
اثر ارزشمند ديگري به نام (روسپیگری در تهران) که به وسیله خانم ستاره فرمانفرمائیان رئیس دانشکده خدمات اجتماعی در سال 47 تدوین شده است .این اثر تحقـیقی که 1658 زن را در بر میگیرد شامل زن گودنشین می باشد، رقت بارترین و فلاکت بارترین نحوه زندگی زنان روسپی از آنان زنان گودنشین می باشد که در کوره پز خانه های متروکه و یا زاعه ها و حلبی آبادها با حداقل امکانات زندگی و به حرفه تن فروشی اشتغال داشند و مشتریان آنان نیز فقیر ترین اقشار جامعه مانند عمله ها و یا کارگران کوره پزخانه ها بودند.
از این زنان مورد تحقیق 403 نفر مادر نداشتند، 201 نفر دارای هوو بوده اند، 69 نفر اعتیاد داشتند، 466 نفر اعتراف کرده اند که فریب خورده اند، 60 نفر فكر ميكردند با اين كار زندگي شان به لحاظ اقتصادي سر و ساماني ميگيرد، 413 نفر کلفت بوده اند، 1367 نفر بیسواد بوده اند، 1116 نفر از شغلشان ناراضی بوده اند، 70% پدرانشان بی سواد بوده اند، 92% مادرانشان بی سواد بوده اند.
میزان بی سوادی زنان قلعه 92% زنان خیابانی 72% اما 2% دیپلمه بوده اند. زنان گودنشین همگی بی سواد بوده اند. 63% قبل از آغاز کار فرائض مذهبی را بجا می آوردند اما پس از اشتغال فـقط 28% فرائض مذهبی را انجام می دادند. 60% در روز بین 12 تا 18 ساعت کار می کردند. 74% به سیگار 9% به الکل 13% به تریاک و 5% به هروئین اعتیاد داشته اند. پائین ترین میزان درآمد روزانه در سال 47 از آن گودنشینان 50 ریال و بالاترین درآمد از آن خیابانی حداکثر 600 ریال بوده است تمامی آمارهای فوق مربوط به سال 47 می باشد.
در باره زندگی زنان روسپی در سالهای قبل از انقلاب گاهی داستانهائی واقعی و غیر واقعی در مطبوعات نوشته می شد اما جنبه تحقـیقی یا علت یابی نداشتند و عوامل فحشا مورد بررسی قرار نمی گرفت. ماجرای زندگی و محاکمات (ایران شریفی) یکی از پر سرو صدا ترین این ماجراها بود که گزارش آن هر روز در مطبوعات درج می شد، داستان زندگی (ایران شریفی) بمثابه یکی از قربانیان بی عدالتی به عنوان نمونه بازگو می شود، ایران شریفی دارای همسر بود اما چون دچار نازائی بود و نمی توانست صاحب فرزند شود همسرش از دادگاه تقاضای طلاق می کند و چون یکی از دلایل حکم طلاق نازائی زن می باشد دادگاه حکم طلاق را صادر می کند، آنگاه یک زن بی سواد یک زن بدون تخصص یک زن فاقد امکانات مالی و زنی که هیچ گونه قانونی از او حمایت نمی کند، در جامعه رها می شود و بتدریج به روسپیگری سوق داده می شود. همسرش مجدداً ازدواج می کند و صاحب فرزند می شود، ایران شریفی که همسرش را عامل تباه شدن زندگی خود می پندارد در صدد انتقام گیری برمی آید و فرزند همسرش را می رباید و پس از چند روز زندگی کردن با او کودک را به قتل می رساند و خود در یک محاکمه طولانی در سال 50 به اعدام محکوم می شود و نام او به عنوان اولین زنی که در دادگستری نوین ایران اعدام گردید ثبت می شود.
در سال 50 که آغاز مبارزه جنبش چریکی بود، فعالیب سیاسی بر این عقیده بودند که اعدام شریفی به این علت بود که رژیم قصد داشت تا زمینه افکار عمومی را برای اعدام زنان مبارز آماده سازد.
و اما بعد از انقلاب ضد سلطنتي :
یکی از شعارهای اساسی و محوری جمهوری اسلامی مبارزه با فساد بود که در سر لوحه ی آن مبارزه با فحشا قرار داشت، خمینی در یکی از سخنرانی هایش اظهار داشت ما با سینما مخالف نیستیم با فحشا مخالفیم.اقدامات رژیم در مبارزه با فحشا مانند تمام عملکردهای آن جنبه ی صوری و پرداختن به ظواهر و معلولها بود نه علل و معلول، در تعقیب این سیاست قلعه و دیگر خانه های سراسر کشور تعطیل گردید و سه نفر از زنان معروف قلعه اعدام شدند و بقیه زنان بدون کوچک ترین حمایتی در جامعه رها شدند، سران اصلی گردانندگان باندهای قلعه که همگی مرد بودند از اعدام و حتی دستگیری مصون ماندند و تعدادی از آنان از فرصت استغاده کرده و در کمیته های انقلاب استخدام شدند و این بار در پوشش کمیته ها به تبهکاری خود در تمامی زمینه های خلافکاری ادامه دادند، در سال 58 از حزب الهی ها باند جنایتکاری را به نام شاهین عدالت اسلامی تشکیل دادند که زنان خیابانی را می ربوده و بقتل می رساندند. سپس اعلامیه ای صادر کرده و عمل جنایتکارانه خود را یک اقدام انقلابی و عادلانه برای پاک کردن جامعه اسلامی از فساد اعلام می کردند!! در تفکر ضد بشری و عقب مانده اینان پاک کردن فساد از جامعه با قتل آسیب پذیرترین و بی پشتیبان ترین اقشار جامعه امکان پذیر بود. در طی 26 سال گذشته زندان ها، اعدام ها و سنگسارها و قتل های زنجیری زنان خیابانی نتوانسته مانعی برای رشد روز افزون زنان خیابانی باشد، خانم ”عشرت شایق” که نماینده تبریز در مجلس شورای اسلامی بود در اسفند ماه 83 از تریبون مجلس اعلام می کند که اگر ده زن خیابانی اعدام شوند مسئله زنان خیابانی حل خواهد شد!! ایشان هم مانند دیگر سران رژیم توجهی به ریشه ها و علتهای نابسامانیهای جامعه ندارند. در آغاز انقلاب، رژیم فـقط توانست ظواهر فحشا را از جامعه حذف کند اما فحشا در عمق جامعه و در خفا به شكل گسترده تري شروع به رشد نمود. در این سالها با بدعت دیگری در فحشا مواجه می شویم به نام ” صیغه ” که در واقع یک نوع فحشا شرعی است، یکی از محله هائی که بتدریج به پایگاه فحشا در تهران تبدیل گردید محله خاک سفید تهران پارس بود. این محله که بزرگ ترین پایگاه خلافکاران و تبهکاران بود تمامی کالاهای ممنوعه از انواع اسلحه حتی کلاشینکوف تا انواع مواد مخدر و فیلم های سکسی و حتی دختران و پسران خردسال نیز عرضه می شد. در این محله بجز فحشا و تباهی آثاری از زندگی عادی وجود نداشت، نیروهای انتظامی به دو علت از ورود به این محله خودداری می کردند:
اول این که رشوه های کلان از تبهکاران دریافت می کردند و دیگر این که چون تمام تبهکاران ساکن این محله به اسلحه گرم مجهز بودند نیروهای انتظامی از درگیری با آنان هراس داشتند. اما پس از شکایات مکرر ساکنان محله های اطراف و بخث پیرامون این محله در مطبوعات، رژیم در یک اقدام گسترده در سال 79 محله را محاصره کرده و پس از بیرون راندن ساکنان محله آن را ویران کرد و این بار نیز ساکنان این محله در تهران پراکنده شدند.
عوامل افزایش زنان خیابانی بعد از انقلاب
1 ـ فقر: سیاست های اقتصادی جمهوری اسلامی روز به روز اقشار متوسط و زحمت کشان و تهیدستان جامعه را به فلاکت بیشتری می کشاند و اکثریت طبقه متوسط جامعه بسوی خط فـقر رانده می شوند و اقشار فـقیر جامعه به خط زیر فـقر سقوط می کنند این گونه سیاستها و عدم توجه به عدالت اقتصادی و اجتماعی موجب بروز نابسامانیهای روز افزون در جامعه مانند بیکاری، تبهکاری، رشوه خواری اعتیاد و فحشا می شود.

2 ـ جنگ: جنگ 8 ساله جمهوری اسلامی و دولت عراق که افزون بر تلفات انسانی آن و مجروح و معلول شدن صدها هزار نفر از مردم میهن مان باعث بی خانمانی و آوارگی میلیونها نفر گردید این پدیدۀ شوم پیامدهای زیادی را ببار آورد که یکی از آنها اشاعه فحشا بود.

3 ـ اعتیاد: هیچ کدام از نابهنجاریهای جامعه مانند فحشا و اعتیاد بر یکدیگر تأثیر نمی گذارند در خیلی از موارد اعتیاد خود یا همسر عامل روسپی گری بوده و در خیلی از موارد زنان روسپی به اعتیاد پناه می بردند.

4 ـ از دست دادن شغل: به علت مرگ سرپرست خانواده و يا ، بیماری و یا زندانی شدن او و فـقدان فردی از خانواده که هزینه ی زندگی را تأمین می کند، خانواده با ناتوانی مالی مواجه می شود و این مورد می تواند زمینه را برای روسپیگری یکی از اعضای خانواده آماده کند.

5 ـ ازدواج اجباری: ازدواج دختران با مردانی که دارای اختلاف سنی زیاد یا اختلاف فرهنگی و یا میزان تحصیلات هستند می تواند یکی از عوامل زمینه ساز فحشا باشد

6 ـ داشتن هوو: طبق تحقـقات آماری 14% زنان روسپی دارای هوو بوده اند.

7 ـ فرار دختران: عوامل متعدد فرار دختران از کانون خانواده که خود می تواند موضوع بخث جداگانه ای باشد در سالهای اخیر افزایش یافته است و دختران فراری آسان ترین طعمه هائی هستند که بدام باندهای فحشا اسیر می شوند.

8 ـ زیاده خواهی و تنوع طلبی مردان: رابطه جنسی زن و مرد در خارج از تعهدات زناشوئی برای زنان مایه سرزنش وننگ است اما برای مردان آن چنان سرزنش بار نیست این نحوۀ قضاوت دو گانه در افکار عمومی می تواند عامل برای تنوع طلبی مردان باشد.

9 ـ پائین آمدن میزان ازدواج: مشکلات اقتصادی، تنگدستی، بیکاری روز افزون بزرگترین مانع برای ازدواج جوانان است که خود می تواند یکی از عوامل فحشا باشد.

10 ـ وجود فضای یأس و ناامیدی در میان جوانان ایران: با میزان 60% جمعیت زیر 30 سال دارای جوانترین جمعیت در جهان نسبت به کل جمعیت می باشد. در حالی که میزان جمعیت زیر 30 سال در آلمان 18% می باشد، جوانان ایران چشم انداز امید بخشی برای آینده ندارند، این فضای یأس و ناامیدی و سرخوردگی موجب بروز اعتیاد خودکشی و فحشا می شود.

11 ـ تجاوز نزدیکان یا محارم: 11% از دختران روسپی توسط پدر، برادر یا دائی و عمو مورد تجاوز قرار گرفته اند. چيزي كه در سالهاي قبل از انقلاب بسيار كم سابقه و نادر بود، و البته اين مسئله نيز ناشي از فرهنگ منحط آخوندي است ، طوري كه در ساليان قبل هم زنان آخوندها ميگفتند هيچگاه نبايد دخترت را با شوهر آخوندت در يك جا تنها بگذاري!

عوارض و پیامدهای فحشا
افزایش روز افزون فحشا بر اساس عواملی که ذکر گردید موجب پدید آمدن تأثیرات و عوارض مخربی بر نهاد خانواده و جامعه می شود که عبارتند از:
1 ـ شیوع بیماری مرگ زای ایدز
2 ـ شکستن تدریجی قبح فحشا: افزایش فحشا در دراز مدت موجب شکستن قبح فحشا می شود چنانکه در تایلند و هندوستان فحشا از آن چنان قبح اجتماعی برخوردار نیست و بعنوان یک حرفه شناخته می شود.
اگر روند فحشا در کشورمان با همین شتاب گسترش یابد در آینده شاهد شکستن قبح فحشا خواهیم بود. قبح فحشا را نباید با مفاهیمی مانند تعصب، غیرت و ناموس پرستی مورد سنجش و قضاوت قرار داد بلکه باید از دیدگاه حقـوق بشر مورد قضاوت قرار داد و آنرا به عنوان هتک حرمت انسان تلقی کرد.
3 ـ صدور دختران به کشورهای هم جوار: در سالیان اخیر باندهای اشاعه فحشا افزون بر عرضه فحشا در داخل کشور به انتقال دختران به کشورهای هم جوار مانند امارات متحدۀ عربی بویژه دوبی و ترکیه نیز مبادرت می ورزند حقارتهائی را که این دختران در این کشورها متحمل می شوند نشانگر زندگی دردناک هموطنان ستم دیده ما در دیگر کشورهاست، در روستاهای جنوب خراسان و بلوچستان نیز دختران را به بهانه های ازدواج به کشورهای پاکستان می برند و آنان را در آنجا به فحشا وا می داردند.
نتایج تحقـیقات آماری در سال 81 در مورد فحشا
از سن 9 سال تا 13 سال 3%، از 13 سال تا 16 سال 38% تا 44% از زنان اعتراف کرده اند که به دلیل کمبود محبت از جانب خانواده به فحشا کشانده شده اند، 22% در کودکی مورد تجاوز قرار گرفته اند 11% توسط نزدیکان مورد تجاوز قرار گرفته اند، 25% دختران فراری بوده اند 95% دختران فراری پس از 24 ساعت وارد دنیای روسپیگری می شوند، 54% از شوهرانشان معتاد بوده اند، 12% شوهران آنان را مجبور به روسپیگری کرده اند 23% معتاد بوده اند، 1% تحصیلات دانشگاهی داشته اند، 11% دیپلمه بوده اند. طبق آمارهای فوق فـقر و سپس اعتیاد در ايجاد و گسترش فحشا نقش داشته است.
نگاهی پراکنده پیرامون فحشا در ایران امروز
طبق گزارش خانم کامیلیا انتخابی فرد در سایت گویا نیوز در قبرستان بزرگ شهر قم در شبهای جمعه زنان تن فروش از مشتریان خود پذیرائی می کنند. این گزارش نشانگر آن است در ام القرای رژیم آن هم در مکانی مانند قبرستان فحشا بطور آشکار وجود دارد.
قتل های زنجیری زنان تن فروش
در ایران سالها زنان تن فروش آلوه بر درد و رنج و حقارتی را که متحمل می شوند و بارها نیز زندانی شده و در مواردی اعدام و یا وحشیانه سنگسار شده اند. در 5 مورد نیز به طور زنجیری به قتل رسیده اند كه در اين قتل هاي زنجيره اي طبق اخبار رسمي تا كنون : 51 زن در 5 نوع قتل زنجيره اي كشته شده اند(اين فقط آمار اعلام شده از جانب كارگزاران نظامي است كه خود مشوق اين قتلها بوده و هست) .
در قتل عام این زنان که ستمدیده ترین و فراموش شده ترین قربانیان این نظام هستند اشکی ریخته نشد، مراسمی بر پا نگردید و اعتراضی شنیده نشد. اگر پدیده فحشا و دیگر نابسامانی های اجتماعی در آینده با همین روند ادامه یابد و انسانها در اشکال گوناگون تحقیر شده هویت و شخصیت انسانی، اجتماعی و جـقوقی شان پایمال گردد در آینده با صدها هزار شاید میلیونها انسان روان پریش، افسرده، پرخاشگر، الکلی، معتاد و تبهکار روبرو خواهیم بود.
خاتمه دادن به پدیدۀ فحشا در شرایط کنونی جهان و به علت فـقدان مناسبات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی عادلانه امکان پذیر نیست، اما در یک نظام دمکراتیک با اتکا به عدالت اجتماعی و یک برنامه ریزی تربیتی و فرهنگی گسترده می توان از گسترش آن جلوگیری و حتی آن را محدود کرد و گروه کثیری از این زنان بویژه کودکان و نوجوانان را به آغوش خانواده و جامعه باز گرداند و به درد و رنج و حقارت و ستمی که همنوعان ما بر دوش می کشند پایان بخشید.
برگرفته از مقاله آقاي بلدی

۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

دیالکتیک استبداد و عرفان نسرین پورهمرنگ


دیالکتیک استبداد و عرفان
 نسرین پورهمرنگ

مروری بر آثار داستایفسکی با رویکرد جامعه‌شناسانه 

 فئودور داستایفسکی [۱] نویسنده‌ی مشهور روسی در سال ۱۸۲۱ دیده به جهان گشود. دوران سلطنت نیکلای اول [۲] از سال ۱۸۲۵ تا سال ۱۸۵۵ ادامه یافت که به یکی از تیره‌ترین دوره‌های تاریخ حکومت سیاسی در تاریخ مدرن روسیه شهرت یافته است. او پلیس سیاسی را تا آن‌جا گسترش داد که در همه‌ی بخش‌های حیات اجتماعی روسیه نفوذ کرده بود. وی سرف‌ها یعنی حدود چهارپنجم جمعیت روسیه را به بند کشید و بیش از ششصد قیام دهقانی را در دوران حکومتش سرکوب کرد. هزاران تن از مردم بدون سپری کردن تشریفات قانونی به مرگ محکوم شدند. پر شدن دانشگاه‌ها و مدارس از خبرچین، هر گونه فکر و اندیشه را روانه‌ی زندان، تبعید و یا زیرزمین می‌کرد.

اگر چه پطر کبیر با دست‌زدن به تهدید و خشونت کوشیده بود تا دروازه‌های تمدن رو به پیشرفت اروپای غربی را به روی روسیه بگشاید، اما نیکلای با خشونت و استبداد در پی بستن پنجره‌های گشوده‌شده برآمد. پیشرفت اقتصادی می‌توانست به گسترش طبقه‌ی متوسط جامعه و در ادامه به درخواست اصلاحات سیاسی منجر شود.

الکساندر هرتزن [۳] تبعیدی سرشناس زمان نیکلای در روزنامه‌یی که منتشر می‌کرد توصیف جالبی درباره‌ی این حاکم تزار نوشته است:
«او بی آن‌که به فردی روسی بدل شود، از اروپایی بودن باز ایستاد... در سیستم او هیچ موتوری وجود نداشت... او همه‌ی توان خود را وقف سرکوب هر گونه اشتیاقی برای آزادی و هر ایده یا تصوری از پیشرفت کرد... طی دوران طولانی سلطنت خویش به نوبت تقریباً بر همه‌ی نهادها اثر گذاشت و در همه جا بذر رکود و مرگ پراکند.» [
۴]

بدیهی است که وجود چنین شرایطی تأثیر مستقیم خود را بر افکار، اندیشه‌ها و رفتار مردم به ویژه روشن‌فکران جامعه می‌گذاشت. تحمل تحقیر کرامت انسانی برای روشن‌فکرانی که تجربه‌ی زندگی در غرب را داشتند، در زمان نیکلای اول بسیار دشوار شده بود. «کسی که نظریه‌ی انسانیت و حکومت مبتنی بر قانون را دریافته، نسیم روشن‌فکری و آزادی مدنی را لمس و درک کرده بود، دیگر نمی‌توانست در نظم مرده‌ی تزارها احساس سعادت کند. روشن‌فکران روس در آرزوی آن بودند که بتوانند واقعیت را آشکار سازند و حقیقت را بگویند. اما حقیقت سرکوب می‌گردید و موانع سانسور را تنها از طریق خزیدن از کوره‌راه‌ها می‌شد دور زد.» [۵]

همگان به خوبی می‌دانستند که اعتراض حتا علیه دسایس یک حاکم شهرستانی در حکم خودکشی محسوب می‌شد. «بسیاری از روشن‌فکران روس در آرزوی آن بودند که برای رفاه مردم و ارتقای فرهنگ کشور تلاش کنند و مؤثر واقع شوند، اما تحت فشار آهنین رژیم و در جو متعفن آن، هیچ گونه امکانی برای فعالیت شهروندانه و هیچ گونه فضایی برای جلوه نمودن ابتکارهای سیاسی، اجتماعی و توانایی‌های دیگر وجود نداشت.» [۶]

نارضایتی و دل‌زدگی از وضعیت موجود بسیاری از نخبگان روسیه را در آن زمان به سرنوشت خود و میهنشان دچار تردید می‌کرد. ناامیدی مطلق، میل به تخریب را در آن‌ها قوت می‌بخشید. میل به ویران کردن تنها به سوی سرنوشت غمبارشان معطوف نشده بود، بلکه وطن را نیز نشانه گرفته بود. پوشکین [۷] که در جایی گفته بود: «به شرفم قسم می‌خورم که حاضر نیستم وطنم را با هیچ چیز در این دنیا معاوضه کنم و یا تاریخ دیگری غیر از تاریخ اجدادمان که خداوند به ما عطا کرده داشته باشم.» در جایی دیگر مجبور می‌شود بگوید: «کار شیطان بود که من با این روح و این ذوق در روسیه به دنیا بیایم.» [۸]

پوتوگین [۹] نیز در رمان «تورگنیف» درباره‌ی ر روسیه چنین می‌نویسد: «من آن را صمیمانه دوست دارم و از آن متنفرم... آری من روسیه‌ام را دوست دارم و از آن متنفرم. وطن عجیب، دوست‌داشتنی، زشت و عزیز من.»

فقدان معنا در چشم‌انداز زندگی شخصی و اجتماعی، اذهان روشن‌فکران و صاحبان اندیشه را معطوف به بازاندیشی روند تاریخی روسیه و فلسفه‌ی اجتماعی می‌کرد. آنان خود را ملتی مقتدر در طول تاریخ می‌دیدند که توانایی انجام هر کاری را دارند و حق آن‌ها است که رهبری فکری اروپا را بر عهده داشته باشند. آن‌ها می‌خواستند انرژی‌های نهفته‌ی خود را به جریان اندازند و عظمت روسیه را به آن بازگردانند، اما آن‌چه در عمل اتفاق می‌افتاد سپردن امروز به دیروز بود.

به نوشته‌ی گیترمن «صفت ممیزه‌ی احوال روحی روشن‌فکران روسیه، فلج کامل قدرت کار و اراده‌ی آن‌ها بود. حالت مذکور با نوعی تضاد که برای یک فرد اروپایی غربی غیرقابل فهم است، همراه بود. یعنی تضاد بین بحث‌های شدید و بی‌پایان آن‌ها درباره‌ی طرح‌های نوع‌دوستانه در کنار سماوری که قل‌قل می‌کرد و بیکارگی عملیشان، فقدان انرژی و نبودن قابلیت توام کردن سخن و عمل، این‌ها از آثار و نتایج مسمومیت اذهان به وسیله‌ی نظام برده‌داری و رژیم مطلقه بود.» [۱۰]

فئودور داستایفسکی در چنین فضا و شرایطی پا به عرصه‌ی حیات اجتماعی روسیه گذاشت و اغلب آثارش را پس از طی کردن دوره‌ی سخت زندان و تبعید (به علت فعالیت‌های سیاسی) خلق کرد.

 

تقابل خیر و شر، نبردی به بلندای زندگی

دوگانه‌گرایی [۱۱] یا اعتقاد به تقابل‌های دوتایی از قبیل روح و جسم، ماده و معنا، خیر و شر، زن و مرد، عقل و احساس و... در تاریخ فلسفه‌ی غرب به دوران افلاطون بازمی‌گردد. تداوم این بینش را در آثار رنه دکارت [۱۲]، جان لاک [۱۳] و امانوئل کانت [۱۴] به روشنی می‌توان بررسی کرد.

ریچارد رورتی [۱۵] فیلسوف فقید آمریکایی در کتاب معروفش «فلسفه و آینه‌ی طبیعت» از چنین بینش و شناختی انتقاد می‌کند و بیش دوگانه‌پندار را مبتنی بر خطا تلقی می‌کند. اما داستایفسکی در همه‌ی آثارش یک دوگانه‌پندار تمام‌عیار است: جبر و اختیار، گناه و بی‌گناهی، عفو و انتقام، عقل و عشق، خیر و شر و...

شاید از همین رو است که او در آثارش برخلاف تولستوی اعتنایی چندان به جزئیات ندارد. اگر چه به دلیل پایبندی به قراردادهای رمان‌نویسی به وضعیت جسمانی و ظاهری افراد و محیط زندگی‌شان می‌پردازد، اما این کار را آن‌چنان با دقت و وسواس به انجام نمی‌رساند. هر آن‌چه موشکافی و ریزبینی است در عالم خیال و درون صورت می‌گیرد. خواننده‌ی رمان‌های داستایفسکی بیش از آن‌که توجهش معطوف ظاهر جسمانی شخصیت شود، به ویژگی‌های شخصیتی، روحی و اخلاقی آن‌ها جذب می‌شود تا ببیند هر یک بنا بر ویژگی‌های خود در جدال شک و ایمان در نهایت در کدام سمت قرار می‌گیرند.

در شرایطی که جامعه در بن‌بست استبداد راهی برای نفس کشیدن و تخلیه‌ی انرژی‌های متراکم ندارد، درون‌نگری به گریزگاهی تبدیل می‌شود تا روح هر اندازه که می‌تواند به پرواز در آید و به این سو و آن سو برود. فرد اگر جرأت نقد طبقه‌ی حاکم را ندارد می‌تواند با نقب زدن بر خویش جلوی خفه شدن خود را بگیرد و سهم خود را در این نابه‌سامانی جست‌وجو کند. به قول گیترمن «تنها در روسیه بود که شناخت داستایفسکی بر این واقعیت که همگان در همه چیز مقصرند و همگی مسئول همه چیز هستند، با چنین شدتی امکان‌پذیر می‌شد. تنها در روسیه بود که این چنین نیاز صریحی پدید می‌آمد که فرد انگشت اتهام را متوجه خود سازد و دردمندانه خود را با انسان‌های تحقیر شده هم‌سان نماید. تنها در روسیه بود که پالایش وجدان و رستاخیز انسان درون، در هیأت نجیب‌زاده‌ی توبه‌کار و پابرهنه جلوه‌گر می‌شد.» [۱۶]

در «جنایت و مکافات»، «برادران کارامازوف» و «ابله» تقابل خیر و شر به اوج می‌رسد. اگر چه هر یک از شخصیت‌های این رمان‌ها به دقت پرداخته شده و شکل گرفته‌اند، اما در چشم‌اندازی کلی هر یک در صفی از صف‌های دوگانه قرار می‌گیرند و چه بسا در پایان رمان بعضی، از صف شر به صف خیر و از صف عقل به صف عشق می‌پیوندند. اما زندگی کردن با امکانات یک زندگی دوگانه دشوار به نظر می‌رسد و قهرمانان داستان‌ها هر اندازه می‌کوشند تا با تناقض‌های یک زندگی دوگانه کنار بیایند کم‌تر موفق می‌شوند.

راسکولنیکوف در «جنایت و مکافات» و ایوان کارامازوف در «برادران کارامازوف» نمونه‌یی برجسته از چنین تلاشی هستند. راسکولنیکوف اگر موفق می‌شد که مبانی اندیشه‌هایش را با رفتارش یک‌جا جمع کند و با آن کنار بیاید، آن‌گاه شاید سیر داستان به گونه‌یی دیگر پیش می‌رفت.

داستایفسکی بر عقلانیت اهریمنی می‌تازد و برعشق پاک و بی‌شائبه صحه می‌گذارد. او نمی‌تواند انگشت اتهام را متوجه مظاهر مدرنیته نکند و بخشی از نابه‌سامانی‌های اخلاقی جامعه‌اش را متوجه آن نداند. از همین رو است که او هم‌چون بنیان‌گذاران جامعه‌شناسی - دورکیم [۱۷]، وبر [۱۸] و تونیس [۱۹] - وقتی به نقد فرهنگ و تمدن مدرن غرب می‌پردازد با حسرت از ارزش‌های اخلاقی و فرهنگ روسیه‌ی کهن یاد می‌کند. اما در افق تسلی‌بخش چنین حسرتی آموزه‌های کلیسای رسمی از جایگاه چندانی برخوردار نیست. روح رستگاری جایی در ازنای مه‌گرفته‌ی تاریخ قرار دارد، هم‌چنان که برای نیچه در یونان باستان قرار داشت. شاید خود داستایفسکی هم از جزئیات آن تصوری بیش‌تر نداشت. هم از این رو که در مرتبه‌ی کشف و شهود فقط می‌توان آگاهی‌دهنده بود و تجربه را خود شأن و منزلتی دیگر است.

برخی از شخصیت‌ها از سرنوشت خود و یا دیگری آگاهی دارند، اما نکته‌ی مهم این است که این پیش‌آگاهی و کشف و شهودها کمکی به تغییر سرنوشت آن‌ها نمی‌کند.

در رمان «ابله»، ناستاسیا فیلیپوونا پیش‌تر می‌داند که راگوژین او را خواهد کشت و جسدش را با یک پارچه‌ی شمعی خواهد پوشاند. پدر زوسیما می‌داند که دیمیتری کارامازوف با رنج‌هایی عمیق مواجه خواهد شد، اما به واقع چه می‌تواند بکند؟! اگر حکم، حکم سرنوشت است چگونه می‌توان پنجه در پنجه‌اش کشید؟ حتا قهرمانان حماسه‌ها نیز توانایی چنین کاری را ندارند چه رسد به انسان‌های معمولی. وقتی جاماسب کشته شدن اسفندیار را به دست رستم برای گشتاسب پیشگویی می‌کند، چه کسی می‌تواند تقدیر را بر هم زند؟! «رستم فرخزاد ستاره‌ی شهر بود و از کار اختران و گردش ستارگان آگاهی داشت و می‌دانست که خود در قادسیه کشته خواهد شد و تخت ایرانیان بر باد خواهد رفت و تازیان پیروز خواهند شد و جهان از تخمه‌ی ساسان تهی خواهد ماند.» [۲۰] و تهی ماند. گیل‌گمش پس از مدت‌ها جست‌وجو درمی‌یابد که مرگ سرنوشت محتوم آدمی است. به نبات حیات در قعر دریا رهنمون می‌شود، اما چون به شست‌وشوی خود می‌پردازد تا گیاه مزبور را بخورد ماری آن را می‌رباید و می‌خورد و جاودانه می‌شود. گیل‌گمش به دنبال نام نیک می‌رود تا روح را جاودانه سازد. در «برادران کارامازوف»، آلیوشا یگانه فرزند صالح فئودور سال‌خورده است که در سایه‌ی پرورش کشیش پیر از روحیه‌ی معنوی برخورداراست، اما وقتی با اعتراف‌های برادران خود روبه‌رو می‌شود هیچ کاری از او بر نمی‌آید. به واقع چگونه می‌تواند به آن‌ها کمک کند؟! اگر همگان در صف خیر قرار می‌گرفتند شاید از ابتدا دیگرهیچ صفی تشکیل نمی‌شد. در چنین شرایطی حرکت‌های زندگی چگونه تداوم می‌یافت؟!

 

تظاهرات یک‌نفره در غیاب هم‌بستگی اجتماعی

اگر باید هر کس به خویش نقب بزند و خویشتن را مسؤول همه‌ی سرنوشت خود بداند، اگر باید روح پالایش یابد تا بتواند عروج کند، دیگر مجالی برای هم‌بستگی با سایرین باقی نمی‌ماند. باید به تنهایی سر از گریبان بیرون کشید و پا به خیابان گذاشت. نباید پنداشت و دچار این اشتباه شد که داستایفسکی از عروج روح، اعتکاف و خانه‌نشینی را جست‌وجو می‌کند. او نیز جذابیت‌های مدرنیته و غنای معنوی آن را می‌پسندد و ستایش می‌کند. داستایفسکی در کنار نخستین متفکران بزرگ تجربه‌ی مدرنیته همچون کارلایل [۲۱]، هرتزن، مارکس [۲۲]، هگل [۲۳]، گوته [۲۴]، بودلر [۲۵]، دیکنز [۲۶] و استاندال بر درآمیختگی نیروهای مادی و معنوی و وحدت تنگاتنگ نفس مدرن با محیط مدرن تأکید می‌کند. مارشال برمن [۲۷] فیلسوف و اندیشمند آمریکایی توصیفی جذاب و دل‌نشین از این تظاهرات یک‌نفره در تحلیل «یادداشت‌های زیرزمینی» ارائه می‌دهد:

«انسان زیرزمینی پس از پشت سر گذاردن رنج ظاهراً بی‌پایان درون‌نگری هملت‌وار، سرانجام دست به عمل می‌زند، در برابر مافوق و ارباب اجتماعی خویش قد علم می‌کند و در خیابان برای دفاع از حقوق خویش می‌جنگد... هنگام عبور از برابر می‌خانه، صدای زد و خورد به گوشش می‌رسد. درون می‌خانه چند مرد سرگرم نزاع با یک‌دیگرند و در اوج دعوا مردی از پنجره به بیرون پرتاب می‌شود. این واقعه تخیل او را شعله‌ور می‌کند و میل به مشارکت در زندگی – حتا مشارکتی دردناک و خفت‌بار – را در او برمی‌انگیزد. حتا نسبت به مردی که از پنجره بیرون افکنده شده است احساس حسادت می‌کند، شاید خودش هم بتواند از پنجره به بیرون پرتاب شود! بی‌درنگ درمی‌یابد که این آرزویی سخیف و بیمارگونه است، ولی این باعث می‌شود حس کند زنده‌تر از قبل است.» [۲۸]

انسان زیرزمینی، همان کارمند دون‌پایه، اگر تا دیروز از شناخته شدن هراس داشت، امروز با تمام وجود دوست دارد که شناخته شود، حتا اگر این امر به بهای شکسته شدن استخوان‌هایش تمام شود. انسان زیرزمینی برخلاف شخصیت‌های قدیمی‌تر داستایفسکی هم‌چون دوشکین عمل می‌کند. از مخفی شدن زیر پتو دست بر می‌دارد و خود را به آغوش حادثه پرتاب می‌کند؛ حتا اگر حادثه‌یی در بین نباشد، او خود برای خود حادثه ایجاد می‌کند. فضاها و جذابیت‌های مدرن شهر، کارمند دون‌پایه را از انزوایش بیرون می‌کشد، و او به میان جمعیت مى‌آید تا آفتاب به یکسان بر سر او هم بتابد. مشاهداتش بر عمق رنج او می‌افزاید و آن را تشدید می‌کند. او در می‌یابد که قشربندی کاست‌های روسیه‌ی فئودالی بیش از هر زمان دیگری انعطاف‌ناپذیر به نظر می‌رسند. اما مسأله‌ی مهم این است که انسان زیرزمینی برای زندگی خویش تصمیمی مهم گرفته است. او نمی‌خواهد بار دیگر تمنیات نفس را انکار کند و به وضعیت پیشین بازگردد، بلکه می‌خواهد به انسانی جدید تبدیل شود. همین خواستن بود که دهه‌ی ۱۸۶۰ را به برهه‌یی حساس در تاریخ روسیه بدل کرد.

الکساندر دوم فرمان آزادی سرف‌ها را در روز ۱۹ فوریه‌ی سال ۱۸۶۱ صادر کرد و گشایشی جدید در فضای عمومی روسیه پدیدار گشت. گشایشی که به آن‌چه برمن تظاهرات یک‌نفره در خیابان می‌نامد دامن زد: «این شکل بیانی کاملاً مناسب آن نوع جامعه‌ی شهری بود که الگوهای مدرن مصرف را رواج می‌داد و در همان حال وجوه مدرن تولید و کنش را سرکوب می‌کرد، جامعه‌یی که بدون تأیید و تصدیق حقوق فردی زمینه را برای رشد خلق و خوی فردی فراهم می‌کرد، جامعه‌ای که میل و نیاز به ارتباط را درون مردمان بر می‌انگیخت و در همان حال ارتباط اجتماعی را به جشن‌ها و اعیاد رسمی یا غرقه شدن در رمانس فرار از واقعیت منحصر می‌ساخت... برخورد و تقابل میان انسان جدید، انسانی که به تازگی از زیر زمین بیرون آمده است و طبقه‌ی حاکم قدیمی. آن هم در متن یک چشم‌انداز خیره‌کننده‌ی شهری، میراث حیاتی و پویایی است که داستایفسکی و پترزبورگ برای هنر مدرن و سیاست مدرن تمامی جهان به جا گذاشته‌اند.» [۲۹]

مدرنیسم خام و توسعه‌نیافته‌ی قرن نوزدهمی پترزبورگ در قرن بیستم در سراسر جهان سوم گسترش یافت و تصاویری مشابه پدیدار ساخت. اگر چه باید امتیاز ابداع این تصاویر را برای رازنوچینستی [۳۰] - مردانی از طبقات و اقشار گوناگون - محفوظ دانست.

 سخن پایانی:

در این نوشتار کوشش شد تا با رویکردی جامعه‌شناسانه آثار داستایفسکی، داستان‌نویس مشهور روسی مورد بازبینی قرار گیرد. در این بازبینی چشم‌اندازهایی مطرح شد که می‌تواند برای بررسی‌های گسترده‌تر و جدی‌تر مفید واقع شوند. دوره‌یی را که آثار داستایفسکی در آن خلق شد، می‌توان به قول برمن «مدرنیسم مبتنی بر توسعه‌نیافتگی» نامید. تصاویر جذاب و پر زرق و برق مدرنیسم توسعه‌نیافتگی می‌تواند به رؤیاها و تخیلاتی دامن بزند که از اوهام و سراب‌ها تغذیه می‌کند. باید از اوهام تغذیه کرد، از تخیلات انرژی گرفت و در سراب‌ها به پرواز در آمد. باید علیه خود شورید، خویشتن را شکنجه داد و داغ ناتوانی تغییر یک‌تنه‌ی تاریخ را تا ابد بر دل نهاد. باید به تحقیر دائمی نفس ادامه داد و از انفاس نهفته در ماورای زمان و مکان مدد و یاری طلبید.

اما شاید و فقط شاید در برآیند چنین جوش و خروش‌هایی و چنین رنج و تعب‌هایی، افق‌هایی پدیدار شود که مدرنیسم غربی توان رقابت با آن را نداشته باشد.

آیا سخن از عشق و مدرنیسم است؟ آیا چنین سخنی بس بیهوده است؟ آیا بدون وجود سرهای سودازده، تجربه‌های جدید اتفاق می‌افتند؟ اگر دست‌کم حدی از سودازدگی موجود نباشد چگونه می‌توان نظم‌های کهن و مستقر را بر هم زد و افکاری جدید را تجربه کرد و تجربه‌های نوین را تجسم بخشید؟

پی‌نوشت:
۱ - Fyodor Dostoevsky

۲ - Alexander Herzen
۳ - Nikolai
۴ - Quoted in Michael Cherniavsky, Tsar and people: Studies in Russian Myths (Yale, 1961), 151-52
۵ - گیترمن، والنتین، نکاتی درباره‌ی ادبیات کلاسیک روس، ترجمه‌ی فاروق خارابی، مجله‌ی ارغنون، شماره‌ی ۹ و ۱۰ (بهار و تابستان ۱۳۷۵) ، صص ۳۵۰-۳۳۱
۶ - پیشین
۷ - Puschkin

۸ - (گیترمن، ۱۳۷۵)
۹ - Potogin
۱۰ - (گیترمن، ۱۳۷۵)
۱۱ - Dualism
۱۲ - Rene Dekart
۱۳ - John Locke
۱۴ - Immanuel Kant
۱۵ - Richard Rorty
۱۶ - (گیترمن، ۱۳۷۵)
۱۷ - Durkheim
۱۸ - Weber
۱۹ - Toennies
۲۰ - صفا، ذبیح‌الله (۱۳۷۴) حماسه‌سرایی در ایران، تهران، انتشارات فردوسی
۲۱ - Carlyle

۲۲ - Marx
۲۳ - Hegel
۲۴ - Goethe
۲۵ - Baudelaire
۲۶ - Dickens
۲۷ - Marshall Berman
۲۸ - برمن. مارشال (۱۳۷۹) تجربه‌ی مدرنیته، ترجمه‌ی مراد فرهادپور، انتشارات طرح نو، تهران، صص ۲۷۱-۲۷۰
۲۹ - پیشین، صص ۲۸۳- ۲۸۲
۳۰ - اصطلاحی اداری برای نامیدن همه‌ی کسانی که عضو طبقه‌ی اشراف یا زمین‌داران نبودند